همه چیز دونی!
جمعه 12 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک

 

50- داستان دو قلو و حذف رجوعهای دائم به گذشته

درس سیزدهم داستان نویسی

اگر نویسنده نمی تواند رویدادهای زیادی را که قبل از صحنه ی فعلی اتفاق افتاده، حذف کند نباید برای بیان این مطالب، دائم از بازگشت به گذشته استفاده کند. چرا که این کار خامدستی است و حواس خواننده را پرت می کند. این مطالب را باید در رمان تبدیل به داستانی جدید کرد و این داستان گذشته را به موازات داستان حال پیش برد. البته باید داستان گذشته را در اواسط رمان تمام کرد.

این ساختار، پیچیده و تا حدودی فریبنده است. فریبنده است چون برداشت خواننده از ابتدا این است که دو داستان کامل، در انتهای رمان به هم می رسند. و پیچیده است چون تمام حوادث و روابط داستان گذشته با داستان زمان حال و شخصیتها ارتباط مستقیم دارند. با این حال تا موقعی که داستان گذشته با داستان زمان حال نیامیخته باید جداگانه پیش برود.

مثال (داستان زمان حال): برادران دوقلو برایان و لیون بر سر فرمانداری کانزاس با یکدیگر مبارزه انتخاباتی می کنند. رقابت آنها بسیار دوستانه و توأم با وقار است. و ظاهراً اختلاف آنها صرفاً سیاسی است.

(داستان گذشته): داستان از زمانی که برادرها 14 سالشان است آغاز می شود. آنها با هم رقابتی کینه توزانه و بدخواهانه دارند و هر یک کلک می زند و دسیسه می چیند تا دیگری را از سر راه بردارد. آنها هر دو عاشقِ مدلین هستند. داستان گذشته تا روزی که احزاب، آنها را برای انتخابات نامزد می کنند، ادامه می یابد. لیون با مدلین ازدواج کرده است.

داستان گذشته در اواسط رمان: هنگامی که برادرها قسم می خوردند همدیگر را نابود کنند، تمام می شود. نویسنده برای اینکه مشخص کند داستانِ حال کاملاً جای داستان گذشته را گرفته است از بحران تکان دهنده ای در زمان حال استفاده می کند. برایان را موقع نطق انتخاباتی ترور می کنند. و چون خواننده داستان گذشته را می داند فکر می کند که لیون کسی را اجیر کرده تا برادرش را بکشد.

داستان گذشته باید خود داستان کاملی باشد. وقتی هر دو داستان جریان دارند، از اهمیتی یکسان برخوردارند. داستان گذشته به دلیل تلاقی اش با داستان زمان حال به پایان می رسد. خواننده باید اشتباهاً فکر کند که لیون برادرش را کشته است؛ چرا که بیشتر مجذوب داستان می شود. اما وقتی می فهمد که قاتل، مدلین است تسکین پیدا می کند.

 

 

51- ساکن کردن عمل داستانی

لازم نیست نویسنده موقع داستان نویسی عمل داستانی را شروع و سپس بلافاصله کامل کند بلکه می تواند از جواز شاعرانه(ضرورت داستانی) یا شیوه ی متوقف کردن زمان استفاه کند. مثال: زنی عصبانی در جا می جنبد تا به صورت مردی سیلی بزند. بین حرکت زن و تماس کف دست او با صورت مرد، فاصله ای زمانی وجود دارد و نویسنده می تواند اطلاعاتی را در این فاصله بین آن دو استفاده کند.

نویسنده به یکی از سه دلیل زیر زمان را متوقف می کند:

  1. 1- با استفاده از زاویه دید شخصیتی که دست به عملی می زند، اطلاعاتی را در داستان بگنجاند.
  2. 2- زاویه دید شخصیتی را که علیه اش اقدامی می کننند مطرح کند.
  3. 3- با استفاده از روایت تحلیلی مختصر، معنی عمل داستانی را بیان کند.

مثال (زن): زن دستش را بلند کرد و محکم به طرف صورت مرد برد: «دیگر هرگز از من در دسیسه ای زشتش سوء استفاده نخواهد کرد، هرگز.» دست زن صورت مرد را تکان داد.

(مرد): زن دستش را بلند کرد و محکم به طرف صورت مرد برد. مرد جا خالی نداد: «از من متنفر نیست. از خودش متنفر است چون کلک خورده.» در یک لحظه، در صورتش احساس سوزش کرد.

(تحلیل مختصر): زن دستش را بلند کرد و به طرف صورت مرد برد: «هیچگاه غضب زن را فراموش نخواهند کرد. این لحظات پرانزجار همیشه با آنها خواهد بود.» دست زن محکم به صورت مرد خورد.

نویسنده همیشه در پی فرصتی است تا اطلاعاتی را راجع به شخصیت، درگیری، روابط و طرح در داستان بگنجاند. این لحظه هرچه عجیبتر و جالبتر باشد، تأکید بیشتری بر این اطلاعات می شود. اما اگر این اطلاعات را در جای دیگری بیاوریم، ممکن است خواننده آن را نادیده بگیرد.

اگر مردی در زندگی واقعی، خود را از پنجره ی بالای ساختمانی به پایین پرت کند و در آستانه ی سقوط به زمین و مرگ باشد، هنگام پایین آمدن جیغ و داد می زند و طولی نمی کشد که نقش زمین می شود. اما نویسنده می تواند در داستان و قبل از مرگ شخصیت، از انواع و اقسام مکاشفه ها، ادراکها، عناصر طرح خطی، خاطرات، ندامتها و بیمها استفاده کند. اگر نویسنده زمان را متوقف کند تا بین آغاز و پایان عمل داستانی اطلاعاتی پرمعنی را بگنجاند، خواننده نیز توقف عمل داستانی را می پذیرد.

 

52- مرگ شخصیتهای فرعی

درس سیزدهم داستان نویسی

نویسنده نباید وقتی شخصیتی فرعی می میرد، به طور مفصل به مرگ، مراسم تشیع و تدفین او بپردازد. چرا که هیبت آن فضا، حرکت را کند می کند و صحنه آنقدر اطلاعات به خواننده نمی دهد تا بتوان وجودش را توجیه کرد. نحوه و علت مرگ شخصیت فرعی باید صرفاً به بسط طرح خطی شخصیت اصلی کمک کند. آنقدر که محتوای زندگی شخصیت فرعی که معمولاً از طریق مرگ یا مراسم تشییع یا  صحنه ی به خاکسپاری یا هر سه ی اینها افشا می شود، مهم است، مرگ او مهم نیست. مرگ او و نه محتوای عاطفی و معنوی آن، به پیشرفت طرح خطی کمک می کند.

مثال: آنها به نفس نفس زدن های عمو فیتزروی گوش دادند. یکی هق هق گریه کرد. آفتاب بعدازظهر در مقایسه با سایه، دلچسب بود. کشیش که داشت مراسم را به پایان می برد، با صوتی خوش گفت: «پسرم، آمرزیده شدی.» عمه آگاتا لبش را گاز گرفت و ناله کنان گفت: «پَدی، پدی عزیزم» و یاد زمانی که پدی سی سالش بود و بالای تپه ایستاده بود و تفنگش را تکان می داد افتاد، که داد می زد: «بیایید بچه ها» و بعد به توپخانه ی ارتش انگلستان پیوست. شجاع، پدیِ شجاع. و اینک قهرمان عزیزی مرده است.

با اینکه این نوع صحنه ها به دلیل رقت انگیز بودن، برای نویسنده ها بسیار جذاب است، اما معمولاً جایی انباشته از مطالب زرق و برق دار، احساسات مصنوعی، و افکار عمیق تصنعی است. صحنه ی مفصل و با شکوه مرگ، مراسم تشییع و به خاک سپاری را باید برای قهرمان اصلی نگه داشت.

شخصیت فرعی باید سریع بمیرد. مرگ و زندگی او مصالح بیشتری برای گسترش طرح خطی شخصیت اصلی فراهم می کند. چرا که نویسنده به حضور شخصیت فرعی در رمان خاتمه داده است و فقط تأثیر زندگی و مرگش ادامه دارد.

اگر شخصیت فرعی روی صحنه می میرد، نباید آن را طولانی کرد، بلکه فقط باید با جمله ی «آه» به نظر تو مراسم تدفینش با شکوه نبود؟» یا «به نظرت عمو فیتز روی آرام نمرد؟»، به مراسم تشییع و تدفینش اشاره کرد. فقط باید مرگ قهرمان طولانی و صحنه های تدفین او مفصل و نمایشی باشد.

 

53- چند شگرد اساسی

نویسنده نباید از آنچه گمان می کند راجع به داستان نویسی می داند راضی باشد. برخی از فنون ظاهراً آماتوری را باید حتی موقع نوشتن اشکال بسیار پیچیده ی داستان نیز به کار گرفت. هیچ اثر پیچیده ای از این شگردهای اساسی و مفید بی نیاز نیست. باید در همه ی رمانها و داستانها از چهار شگرد زیر استفاده کرد:

  1. 1- معرفی از طریق اعمال جسمانی (خواننده از این طریق به سرعت شخصیت را به جا می آورد): ناخن جویدن، دماغ خاراندن، پوزخند عصبی زدن، چشمک زدن، لب گاز گرفتن، قرچ قرچ کردن (شکستن) انگشتان، تق تق زدن با قلم به چیزی، طرز راه رفتن، حالتهای دست و غیره.
  2. 2- معرفی از طریق تکیه کلام (که نویسنده به دلیل اینکه نمی خواهد دائم نام شخصیت یا گوینده را تکرار کند از آن استفاده می کند): «می دانی؟»، «درآمدم که»، «گوشت با من است؟»، «که این طور»، «گوش کن!»، «به نظرم»، «کی می گوید؟»، «واقعاً؟» «واقعاً، الان؟»، «وای، وای...» و غیره.
  3. 3- استفاده از ویژگیهای شخصیت (برای اینکه با ذکر عادات رفتاری شخصیت، شخصیت باور کردنی شود): پرخوری، شهوترانی، خونسردی، بدبینی، دائم الخمر بودن، خودخواهی، پررویی، بزدلی، نزاکت بیش از حد، پرحرفی، تکبر و غیره.
  4. 4- استفاده از ظواهر جسمی ( برای حذف توصیفهای تکراری و نیز برای اینکه خواننده به سرعت شخصیت را به جا بیاورد): کوتاه، بلند، چاق، لاغر، عضلانی، استخوانی، نحیف، خمیده، بی قواره، خوش اندام، شق و رق، رنگ پریده، سرخی، بی حالتی، بی حسی و غیره.

نویسنده نباید همیشه شخصیت را به هنگام ظهورش در رمان یک جور توصیف کند. البته اگر شخصیت رهگذر (تصادفی) است و حداکثر دو، سه بار در داستان ظاهر می شود می توان هربار او را مثل قبل توصیف کرد. اما هنگام توصیف شخصیتهای اصلی یا فرعی دائماً متحول، باید از توصیف اولیه فقط برای اشاره به شخصیت و افزودن توصیفهای بعدی استفاده کرد. به علاوه نویسنده باید به جای تغییر توصیف، ابتدا از مترادفهای هماهنگ با توصیف اصلی استفاده کند و بعد کم کم توصیف اصلی را تغییر دهد تا پیوستگی آن حفظ شود.

ادامه دارد...





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : داستان نویسی،


درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic