همه چیز دونی!
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

 

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

 







نوع مطلب : انسان، زندگینامه، طنز، فرهنگی، 
برچسب ها :
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

A place in south west of Kunming, Capital city of Yunnan Province. Because of remoteness and lack of infra structure and lodging etc. This place is not listed in the tourist map of China.

The red land of the eastern river is a place where one almost can not find it in China's tourist maps. Even if there is, it has only a few words to introduce it.


It is located in the southwestern part of KUNMING, 2600 ft. above sea level, a remote area.
Because of its lack of infrastructure, transportation problem, inadequate lodging facilities.
ordinary travel agency would not think of going there.
Even the people living there are not so aware or familiar with its existing beauty.

But for those who have seen the pictures of the Red land , no one can resist being attracted to its beautiful scenery! Just like a painting of a great magnificent landscape.


www.FunAndFunOnly.org

Because the soil contains such components as oxidized Iron, etc kind of metallic minerals. after a long period of oxidation , gradually added and mixed in the soil that produced this extra-ordinary reddish brown soil.

Here in this place, Mountains and hills , every inch of land are cultivated and planted to the maximum by the inhabitants, Consequently causing unwanted damage to the place... erosion.

Just like Taiwan, How long could this magnificent phenomenon exist? We do not know. That's why there is an advocacy of returning to forestry.


www.FunAndFunOnly.org

Dongchuan Red Land represents Yunnan mountain valley most attractive colors.


www.FunAndFunOnly.org

Excursion is the soul's relaxation and banquet.



www.FunAndFunOnly.org

Multicolor Waves----five, six kinds of color mountains look like multicolor waves, so magnificent.


www.FunAndFunOnly.org

Crops on the Red Land such as ; potatoes, oats, corn, oil flower vegetables, Different color crops so arranged ,when looking from afar it seems like God painted them on a cloth so full of gorgeous color.


www.FunAndFunOnly.org

Each family was distributed with different size and shape of land, Each has its own preference kinds of crops. That caused and produced this beautiful pieces of colors. During harvest time, the soil is shoveled up and makes this unusually red color.

www.FunAndFunOnly.org


I like the countryside farms' scenery.


www.FunAndFunOnly.org

In September , white color oil flowers are in bloom on the whole mountain, It is a pity they covered up the beautiful red color. The best time for sightseeing tour is middle of November .

www.FunAndFunOnly.org

The whole mountain is like covering with a beautiful colored cloth. How I wish to lie down enjoying the breeze and looking at the ever-changing clouds in the sky.

www.FunAndFunOnly.org

Early in the morning, donkey-ridden cart full of harvest transporting to the town, while a few of the children walking toward the different direction to school.

www.FunAndFunOnly.org
A melody kind of view.


www.FunAndFunOnly.org

Different seasons, different time, different sunlight, produce different kind of colors.


www.FunAndFunOnly.org

Just like a mixing colors plate so bright and splendid.


www.FunAndFunOnly.org

"Sunset is so beautiful but it is almost dark" The most dazzling color is before the sun sets.


www.FunAndFunOnly.org

Rare opportunity to see the burning clouds, I set up my camera and got it.


www.FunAndFunOnly.org

Bad temper donkey did not want to work with the bull , such uncoordinated working force., This is the first time I saw such kind of farming method and wondered why.

www.FunAndFunOnly.org

The poorer farmer used horse to take the place of donkey. later I knew that since different kinds of animals had different temperaments , they were used together to control each other. If one of them refused to move, the other one would force it .
.
That is to increase production . I think such ancient method could only be seen here only.


www.FunAndFunOnly.org

Good kid helping to harvest vegetables to bring home before sunset.


www.FunAndFunOnly.org

Clear sky with a rainbow after the rain.



www.FunAndFunOnly.org

This hollowed place is the most distinct part of the land. Later , in order to promote tourism it was named
Lexiaguo ( meaning--- the place where beautiful colors set)



www.FunAndFunOnly.org

A town in Lexiaguo.


www.FunAndFunOnly.org

Lexiaguo is full of crops that its curves and lines were made so beautiful by the sunlight.



www.FunAndFunOnly.org

The curve-like crops' lines enhanced more clearly by the red soil.



www.FunAndFunOnly.org

In life, sometimes we do not need to ask ourselves so many Whys', just do what you think you want to do

Thanks for your patience... hope you enjoyed these pictures
.













 
__._,_.___




نوع مطلب : عكس، انگلیسی، زیست‌شناسی، 
برچسب ها :
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

چنانچه لامپ کم مصرف منزلتان شکست

از آنجا که این لامپ ها حاوی ی مواد جیوه ای اند

با احتیاط، تمام خرده ریزه ها را با جاروی معمولی وخاک انداز دریک کیسه ی پلاستیکی بریزید وسرکیسه را محکم ببندید

 

از گذاشتن کیسه در سطل آشغال منزل خود داری کنید

 

از استفاده ازجاروی برقی بپرهیزید زیرا باعث پخش مواد جیوه ای در سایر اطاقها خواهد شد

 

بلافاصله بعد از شکستن لامپ همه افراد را برای حد اقل 15 دقیقه به خارج ازمنزل هدایت کنید واز تنفس دراین محل دردقایق اولیه بپرهیزید

 

هنگام جمع کردن خرده ها از دستکش لاستیکی استفاده کنید

 

تنفس این مواد یا تماس با خرده شیشه ها باعث بروز میگرن, عدم تعادل بدن, ایجاد اشکالاتی درجهت یابی و انواع دیگر اشکالات جسمی منجمله ضایعات پوستی خواهد شد



نوع مطلب : پزشكی، علمی، 
برچسب ها :
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن

حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود

بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک

شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر

تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً

انجام دهید)). فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت

کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این

است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.))((ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد،

مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده

شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد

آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه

الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا

خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:

((من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند

که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.

بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،

این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض

است. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با

دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.))

آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تااینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))







نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

once all the scientists die and go to heaven

They decide to play Hide-n-seek

 

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند

آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

 

Unfortunately Einstein is the one who has the den

He Is supposed to count up to ۱۰۰

and then start searching

 

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.

او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

 

Everyone starts hiding except Newton

 

همه پنهان شدند الا نیوتون

 

Newton just draws a square of ۱ meter

and stands in it Right in front of

Einstein

 

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.

دقیقا در مقابل انشتین

Einstein s

counting…۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰

 

انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰

 

He opens his eyes and finds Newton standing in front

Einstein says Newton s out… Newton s out

 

او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش

ایستاده.انشتین فریاد زد نیوتون بیرون(سوک سوک (یا همان ساک ساک) نیوتون بیرون( سو ک سوک).

 

Newton denies and says I am not out

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

 

 

He claims that he is not Newton

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.

 

 

All the scientists come out to see how

he proves that he is not Newton

 

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن

تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست

 

Newton says I am standing in a square of area ۱m squared

That makes me Newton per meter squared

 

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام

که منو نیتون بر متر مربع میکنه

 

Since one Newton per Meter squared is one Pascal

I'm Pascal, Therefore Pascal is out

 

از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد

بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک _(سوک سوک).

 

تندرست و دلشاد و پیروز  باشید

در پناه خالق بی همتا





نوع مطلب : داستان، انسان، طنز، 
برچسب ها :
سه شنبه 25 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 


 

 
 


 


 
Error! Filename not specified.

 

 
 

 
 


 


 

 
 


 









نوع مطلب : علمی، طنز، عكس، 
برچسب ها :

 

www.FunAndFunOnly.org





نوع مطلب : طنز، عكس، 
برچسب ها :
جمعه 21 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

یكی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام و در یكی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود.

از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری كه از او مراقبت می كند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می كند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی كنجكاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی كه بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می كند كه اگر ممكن است عكسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه كند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی كه جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، كنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند كه با یك دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

 

 

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مركز كشور ایتالیا كه فاصله ای حدود ششصد كیلومتر دارد رفت، تا از یك جانباز جنگی ایرانی را كه خواستار عكس یادگاری اوست، عیادت كند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید كه چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یك جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟ 



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 21 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....




نوع مطلب : داستان، انسان، 
برچسب ها :
جمعه 21 خرداد 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.





نوع مطلب : داستان، مذهبی، انسان، فرهنگی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :