تبلیغات
همه چیز دونی! - مطالب اسفند 1390
 
همه چیز دونی!
یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
اختراع‌هایی که مخترعین خود را کشتند

تاریخ انتشار : شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۵:۳۷

تغییرات بسیار وسیع و گسترده ای که ما امروزه در جهان شاهد آن هستیم مدیون تلاش های دانشمندانی است که برای پیشرفت علم و دانش تلاش کرده اند. در این میان تعدادی از این دانشمندان حتی جان خود را در این راه از دست دادند.

به گزارش باشگاه خبرنگاران، در طول تاریخ بشر اختراع های بسیاری صورت گرفته است. اختراعاتی در زمینه های مختلف مثل هوانوردی، علوم پزشکی ، مهندسی و یا اتومبیل ها و بسیاری موارد دیگر که زندگی بشر را برای همیشه تغییر داد. اما در بسیاری موارد و در زمان آزمایش های اولیه این وسایل آنچنان که باید امن نبودند و به مرگ سازندگان خود منجر شدند. در این مطلب قصد داریم تا شما را با مخترعینی آشنا کنیم که با اختراع خود کشته شدند.

فرانز ریشلت
این مرد فرانسوی که در اتریش به دنیا آمده بود مخترع و پیشتاز در زمینه فنون و طراح چتر و چتربازی بود. او در توانست یک چتر خاص را طراحی کند که توسط شخص چترباز پوشیده می شد و پس از پرش چتر آن باز می شد. وی چندین بار به وسیله آدمک این چتر را از طبقه پنجم آپارتمان محل زندگی خود با موفقیت آزمایش کرد ولی میل داشت تا یک تست با انسان نیز انجام دهد. نهایتا در ۴ فوریه ۱۹۱۲ او خود با پرش از برج ایفل سعی در آزمایش اختراع خود را داشت که به دلیل باز نشدن چتر وی به زمین برخورد کرد و کشته شد.

اوتو لیلنتال
این مرد آلمانی یکی از اولین انسانهایی بود که به رویای انسان برای پرواز کردن جامع عمل پوشاند. او اولین انسانی بود که به صورت موفقیت آمیز چندین گلایدر را طراحی کرده و ساخت و همچنین چندین پرواز موفق و ثبت شده را با گلایدر را انجام داد و لقب " پادشاه گلایدر " به او داده شد. تصاویر او در بسیاری از نشریات و مجلات جهان چاپ می شد. در ۹ آگوست ۱۸۹۶ او در یک پرواز با گلایدر دچار حادثه شد و از ارتفاع ۱۷ متری سقوط کرد. او روز بعد به دلیل شکستگی ستون فقرات از دنیا رفت.

ویلیام بالوک
این طراح و مخترع آمریکایی در سال ۱۸۶۳ یک ماشین چاپ جدید با سرعت بیشتر را طراحی کرده و ساخت. این ماشین که از قطعات متحرک بسیار زیادی تشکیل شده بود یک انقلاب واقعی در صنعت چاپ به حساب می آمد. او در ۳ آوریل ۱۸۶۷ و درجریان کار با یکی از ماشین های خود دچار مشکل شده و پای او شدیدا آسیب دید. او چند روز بعد به قانقاریا مبتلا شد و در حین عمل جراحی درگذشت.

جی – پاری توماس
این مهندس و راننده اهل ولز همیشه رویایی شکاندن رکورد سرعت با اتومبیل را داشت. او در این راه و به منظور رسیدن به این هدف اتومبیلی به نام " Babs " را طراحی کرده و ساخت. او در این زمان با رسیدن به سرعت ۲۷۳ کیلومتر بر ساعت توانست رکورد سرعت را برای خود بدست بیاورد. در سال ۱۹۲۷ رکورد او توسط راننده دیگری شکسته شد و وی به تاریخ ۳ مارس ۱۹۲۷ و در حالی که سعی می کرد رکورد جدیدی را با خودروی خود به جا بگذارد دچار حادثه شده و کشته شد.

توماس میدگلی
این شیمیدان آمریکایی مخترع گازهای CFC و بنزین سرب دار بوده است . بسیاری وی را مخربترین موجود زنده بر روی زمین برای اتموسفر زمین می دانند زیرا این دو اختراع او به مرگ بسیاری از انسان ها و مشکلات زیادی برای محیط زیست منجر شد. او در میان سالی به ویروس فلج اطفال آلوده شد که به فلج شدن وی منجر شد. او برای حرکت کردن وتعویض ملافه هادر تخت دستگاهی را طراحی کرد که همین دستگاه باعث خفه کردن و مرگ او شد.

ماری کوری
شاید بتوان لقب معروفترین دانشمند و مخترعی را که با اختراع خود کشته شده است را به ماری کوری داد.این فیزیک دان فرانسوی کاشف رادیواکتیو بود و آزمایشات فراوانی را برای پی بردن به خواص و قابلیتهای این ماده صرف کرد. او در سال ۱۹۰۳ میلادی به دریافت جایزه فیزیک نوبل مفتخر شد. او در ۴ جولای ۱۹۳۴ به دلیل ابتلاء به سرطان ناشی از قرار گرفتن در معرض تشعشعات هسته ای از دنیا رفت

پی‌نوشت:البته دكتر گیوتین فرانسوی هم در این لیست قرار میگیرد كه توسط اختراع خودش(گیوتین!)گردن زده شد.




نوع مطلب : علمی، انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :
شنبه 20 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
ه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛ کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند
.
.
.
.
... ... ... .
حالا ترجمه انگلیسیشو بخونید
.
.
.
..
.
Three witches watch three Swatch watches.
 
 Which witch watch which Swatch watch
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!



هنگام درس دادن استاد سر کلاس :
(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)

وقتی استاد خبر امتحان رو میده :
(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)
... ...
موقع امتحان:
(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)

وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:
(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)

وقتی که نمره ها رو میزنن :
(
̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) 



نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
یه ضرب المثل ایرانی هست که هیچی نمیگه
همینطور فقط زل میزنه تو چشات !
(۰-o)
.
.
.
آدمها  در ارتباطاتشان یک آستانه ی “تحمل” دارند
یک آستانه ی “تنفر”
و یک آستانه ی ” تهوع !
.
.
.
دانشجوی عزیز
وقتی که شما سر کلاس اس ام اس میفرستی من کاملا متوجه میشم
چون هیچ احمقی به خشتک خودش زل نمیزنه در حالی که لبخند روی لباشه !
دوستدار تو
استاد !
.
.
.
بارون که میزنه آدم ناخوداکاه یاد سه چیز میفته:
سهراب و شعرش
قمیشی و صداش
شهردار و عمش !
.
.
.
دوستان عزیز توجه بفرمایین
وقتی فین میکنین وسط دستمال رو نگاه نکنین
کمتر گزارش شده که کسی مروارید فین کرده باشه !
.
.
.
یه مَثَل ایرانی هست که میگه
عمر دست خداست، پراید وسیله است!
.
.
.
سعی کن با سرعت زیاد بگی
“کانال ِ کولر، تالار ِ تونل”
بعد از ۶ بار تکرار سوتی هاتونو بنویسید!
.
.
.
به کنار من اگر می آیید ، نرم و آهسته بخوره تو سرتون !
همون بیاین خودش کلیه !
.
.
.
هروقت رفتین دکتر ازتون پرسید “اینجا درد میکنه؟”
بهش دروغ بگین !
چون دقیقا همونجا رو فشار میده پدسّگ !
.
.
.
سلامتی اون سربازی که ۵۵ دقیقه واستاد تو صف تلفن
که ۳ دقیقــه با عشقش حرف بزنه،
ولی هرچقد زنگ زد بازم پشت‌خطی بود !
.
.
.
عشق احساس شگفت انگیزیست
درگیرش که شدی..یک گوسفند گربه صفت رو صدا میزنی جوجو !
.
.
.
دوست عزیز
کلاس ، داشتنیه گذاشتنی نیست !
جهت اطلاع عرض کردم !
.
.
.
به بابام گفتم حس داشتن یه پسر خوب چه جوریه !؟
گفت نمیدونم برو از مامان بزرگت بپرس !
         





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
خیلی جالبه
این تست ، یک تست رایانه ای برای تخمینی از سن مغز شماست.
ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید.
بعد دکمه استارت رو بزنید.
جای اعداد را که چند لحظه نمایش داده می شود به خاطر بسپارید
و روی جای آن ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنید!
بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس‌العمل و درستی آن محاسبه و نمایش داده می شود
راستی! مغز جوان بهتر است یا مغز پیر؟




نوع مطلب : سرگرمی، انسان، 
برچسب ها :
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
نوزاد بی کس دیروز ، استاد امروز دانشگاه اسلو سوئد
 
یک معلم مدرسه در سال ۱۳۵۱ بر در خانه‌ای در خیابان مولوی ِ تهران، نوزادی را می‌یابد که والدینش به سادگی ر‌هایش کرده بودند، نوزادی که سر از پرورشگاه نارمک تهران درآورد. ۷ ماه بعد زن و شوهری سوئدی او را که به دلیل گریه زیاد در پرورشگاه اشک» نام گرفته بود به فرزندی پذیرفته و با خود به سوئد بردند
 
 اشک، سال‌های بسیار، خود را سوئدی می‌دانست تا اتفافاً دریافت که ریشه ایرانی دارد و بازهم اتفاقاً چنان به فرهنگ و زبان ایرانی دل بست که همه مدارج ممکن را در بزرگسالی در رشته‌ای مربوط به ریشه خود طی کرد
 
گفت‌وگوی الهه روانشاد با پروفسور اشک دالن: نوزاد خیابان مولوی آن روز، اشک ِ پرورشگاه نارمک، امروزه پروفسور اشک دالِن نام دارد و استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلوی نروژ است. کتاب دستور زبان فارسی او کتاب مرجع در این رشته در اسکاندیناوی است. ترجمه اشعار مولانا و حافظ، چهارمقاله نظامی عروضی و فخرالدین عراقی از جمله دیگر آثار اوست. رادیوفردا با  پروفسوراشک دالن درباره زندگی او و همچنین جایگاه زبان فارسی در اسکاندیناوی گفت‌و‌گو کرده است
 
اشک دالن: من اشک دالن هستم و در سال ۱۳۵۱ در ایران به دنیا آمدم و الان ۳۷ سال است که در کشور سوئد زندگی می‌کنم.
-زندگی شما در کشور سوئد داستان خودش را دارد
 
 
-گویا شما هرگز در ایران بزرگ نشدید و زبان فارسی را هم در ایران نیاموخته‌اید؟
-درست است. من هفت ماه اول زندگیم در یک پرورشگاه در تهران زندگی کردم و در هفت ماهگی پدر و مادر فعلی من از سوئد به ایران آمدند و مرا به فرزندی قبول کردند و من در سوئد بزرگ شدم و هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ ایرانی نداشتم تا زمانی که به
۲۰ سالگی رسیدم
 
-اگر امکان دارد در مورد این که چرا در پرورشگاه بودید، توضیح دهید؟
-تا آنجایی که من اطلاع دارم فردی مرا جلو منزل شخصی در خیابان مولوی در سال
۵۱‌‌ رها کرده بود. آقایی که معلم مدرسه‌ای در نزدیک‌‌ همان خیابان بود مرا پیدا کرده و چند ساعت از من نگهداری کرد و بعد مرا به پرورشگاه نارمک تهران سپرده بود
 
-شما به طور کامل سوئدی بزرگ شده‌اید و همیشه خود را سوئدی می‌دانستید. چه شد که ناگهان به فرهنگ ایران و زبان فارسی علاقه‌مند شدید؟
- من خودم را سوئدی می‌دانستم، اما شاید در سن
۱۲ یا ۱۳ سالگی متوجه شدم که ریشه‌ام در یک جای دیگر است، یعنی کشور ایران و خیلی مشتاق بودم و علاقه‌مند شدم بیشتر در مورد ایران و فرهنگ آن بدانم. چند سال طول کشید، کتاب‌هایی در مورد ایران خواندم و اتفاقا دو دوست ایرانی پیدا کردم که خیلی در مورد کشور ایران از آنها یاد گرفتم و بالاخره کنجکاو شدم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم
 
-چگونه زبان فارسی یاد گرفتید؟
-وقتی می‌خواستم دانشگاه بروم رشته خبرنگاری را انتخاب کردم، ولی چون به نظام وظیفه رفته بودم شش ماه وقت آزاد داشتم، بنابراین در رشته زبان فارسی ثبت نام کردم و چند کلاس زبان فارسی رفتم و شیفته این زبان شدم و خیلی دوست داشتم آن را ادامه دهم، یعنی‌‌ همان رشته ایران‌شناسی را چون چند معلم و استاد خیلی خوب و باسواد داشتم که چشم‌های مرا به فرهنگ و تاریخ ایران باز کرده بودند و شیفته یاد گرفتن بیشتر در مورد این زبان و فرهنگ بودم
 
-آقای دالن، اسم شما «اشک» است. این اسم مخفف نام دیگری است یا از ابتدا همین بوده است؟ -اسم من داستانی دارد. این اسم به ظاهر مخفف نام اشکان، پادشاه اول و دوم سلسله اشکانیان است که اسم‌شان اشک اول و اشک دوم بود. ولی من اسمم را در‌‌ همان پرورشگاه نارمک تهران گرفته بودم، چون کارمندان آنجا اسم‌هایی برای بچه‌ها انتخاب می‌کردند و من چون بیشتر از بچه‌های دیگر گریه می‌کردم اسم «اشک» را روی من گذاشتند. وقتی قرار بود به سوئد بیایم برای من گذرنامه صادر کردند و‌‌ همان اسم اشک در گذرنامه هم ثبت شده و در گذرنامه سوئدی هم همین طور
 
-آقای دالن، شما به عنوان یک سوئدی تمام‌عیار و هم‌زمان به عنوان یک ایرانی‌تبار که در بزرگسالی به فرهنگ ایرانی علاقه‌مند شده و خودش استاد زبان و ادبیات فارسی است و می‌تواند نگاهی عمیق به هر دو فرهنگ داشته باشد، تصور می‌کنید فرهنگ سوئدی چه بینشی نسبت به فرهنگ ایرانی دارد و اختلاط این دو فرهنگ را چگونه می‌بینید؟
- اگر این رابطه را محدود کنم به مسائل فرهنگی، فکر می‌کنم ارتباط ایران و سوئد تقریبا به
۱۵۰ سال پیش برمی‌گردد البته ریشه‌های عمیق‌تری هم دارد، ولی می‌شود گفت سوئدی‌ها یک دیدگاه رمانتیک یا [دچار] شرق‌زدگی نسبت به ایران داشتند که در ۲۰ سال اخیر بیشتر به واقعیت نزدیک شده و اکنون یک ارتباط عمیق‌تر فرهنگی بین دو کشور وجود دارد از نظر ترجمه کتاب یا فیلم و برنامه‌های تلویزیونی. اگر بخواهیم به اختلافات بپردازیم، بیشتر این اختلافات در شکل و فرم است، یعنی می‌بینیم اشتراکات زیادی در ویژگی‌های مختلف وجود دارد از رسم و رسومات روزمره مانند غذاخوردن گرفته تا دیدگاه‌های فلسفی و تعبیرات ادبی. من فکر می‌کنم کسانی که می‌توانند پلی باشند بین دو فرهنگ می‌توانند اشتراکات این دو فرهنگ را معرفی کنند تا مردم این دو کشور به هم نزدیک‌تر شوند و احساس همبستگی کرده و در درون خودشان دیگری را منعکس کنند
 
 
-شما استاد رشته زبان و ادبیات فارسی هستید و سوئدی ایرانی‌تبار. از دیدگاه شما استقبال فرهنگ‌های غربی از ادبیات فارسی چگونه است و تا چه حد داوطلب ادامه چنین رشته‌ای هستند؟
- طی
۲۰ سال اخیر وضعیت زبان فارسی در کشورهای اسکاندیناوی تغییر پیدا کرده است. تا پیش از آن زبان فارسی مثل یک زبان مرده تدریس می‌شد، ولی طی سال‌های اخیر مانند یک زبان زنده بررسی می‌شود در محافل فرهنگی و دانشگاهی. قبلا علاقه به متون خیلی قدیمی یا شناخت دقایق زبانی وجود داشت، ولی امروز خیلی از محققان و دانشجویان به جامعه امروز ایران و ادبیان معاصر این کشور علاقه دارند و این از تعداد بیشتر پذیرش دانشجو مشخص می‌شود. اگر ۲۰ سال پیش فقط دو یا سه نفر دانشجوی زبان فارسی داشتیم امروز بیش از ۵۰ نفر سالانه درخواست شرکت در این کلاس‌ها را دارند که حدود ۳۰ نفر را می‌پذیریم و این برای ما جای خوشحالی است و برای زبان فارسی روند مثبتی است
 
 
-آقای دالن، چیزی حدود ۱۰۰ سال پیش یک سوئدی به نام هرملین رباعیات خیام را ترجمه کرد به زبان سوئدی و از آن تاریخ به بعد مردم اسکاندیناوی بسیار علاقه‌مند شدند به رباعیات خیام. اما در مورد هرملین شایعاتی وجود دارد مبنی بر این که چنان شیفته خیام شده بود که آخر عمر کارش به دیوانگی و تیمارستان کشید. در این باره توضیح دهید. هرملین شخصیت عجیبی بود. او ۱۴۰ سال پیش در جنوب سوئد به دنیا آمد و جوانی‌اش را مدتی در هند گذراند و آنجا یک منشی داشت که به هرملین زبان فارسی یاد داد که در آن دوران زبان رسمی هند بود. هرملین پس از بازگشت به سوئد اعتیاد به الکل پیدا کرد و در یک بیمارستان بستری شد. پس از آن به ترجمه آثار فارسی به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰ هزار صفحه شعر فارسی را به سوئدی برگرداند. به نظر من او هیچ بیماری و جنونی نداشت، بلکه یک روش زندگی برای خود داشت که با محیط خانوادگیش تناسبی نداشت، چون اشراف‌زاده بود. هرملین شیفته ادبیات ایران شد و برجسته‌ترین نماینده ادبیات ایران بود. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد. او در واقع یک عارف بود که شیفته ادبیات فارسی شده بود به خاطر جنبه عرفانی این ادبیات. او بیشتر از مولانا الهام گرفته و تلاش می‌کرد پیوندهای مشترک در بین عارفان پیدا کند. او احساس می‌کرد عرفان ایرانی پیامی دارد برای مردم یا برای انسان معاصر و هرملین تلاش می‌کرد این پیام را معرفی کند
 
 
دانستن زبان فارسی و بازگشت به اصل ایرانی بودن، تا چه حد بر زندگی شما موثر بوده و آیا زندگی‌تان را پربار‌تر کرده است؟
-این سوال خوبی است. من فکر می‌کنم با جریانی که در یادگیری زبان فارسی طی کردم قدم به قدم لذت زیادی بردم و از ابعاد مختلف به فرهنگ ایرانی نزدیک شدم و می‌توان گفت آدم پخته‌تری شدم در این سفر یا جریانی که طی کردم. احساس می‌کردم انسانی با دو بعد بودم، یک بعد سوئدی و یک بعد ایرانی، ولی با یادگیری زبان فارسی و مسلط شدن به آن شکاف و فاصله بین این دو بعد را برداشتم و این پلی بود برای من. احساس می‌کنم آدم پربار‌تر و پخته‌تری شده‌ام
 
 
-داستان زندگی شما بیشتر شبیه افسانه و باورنکردنی است. از دم در خانه‌ای در خیابان مولوی تا تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلو، چیزی است که کمتر اتفاق می‌افتد. دیدگاه پدر و مادر سوئدی شما درباره این که شما به فرهنگ و تاریخ ایران چنین علاقه‌مند هستید چیست؟
- پدر و مادر فعلی من همیشه مرا پشتیبانی کردند و خیلی خوشحال هستند که من به ریشه خودم راه پیدا کردم. بزرگ‌ترین هدیه برای یک بچه پشتیبانی پدر و مادر است، یعنی حمایت پدر و مادر و کمک آن‌ها برای این که بچه به انگیزه‌ها و آرزوهایی که دارد برسد
 
 
-هیچ‌گاه فکر کردید به ایران بروید و بگردید تا شاید پدر و مادر بیولوژیکی خود را پیدا کنید؟
- من وقتی متوجه شدم در ایران به دنیا آمده‌ام یعنی
۱۲ یا ۱۳ سالگی، خیلی علاقه داشتم به ایران سفر کنم. چند بار هم به ایران سفر کردم و از طریق همسرم که ایرانی است وارد یک خانواده ایرانی شدم و آنها مرا جزیی از خانواده خود می‌دانند و برای من جای خوشحالی است که در چنین موقعیتی هستم. من اصلا نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم یک روز این طور شود



نوع مطلب : زندگینامه، علمی، 
برچسب ها :
دوشنبه 8 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

ایران برای نخستین بار در تاریخ فعالیت هنری اش، برفراز فخر آکادمی اسکار نشست. فرهادی با فراق نادر از سیمین، ارزشمندترین و معتبرترین هدیه هنرهفتم را از آن خود کرد. سینمای ایران رقبای خود در بخش فیلمهای خارجی را کنارزد و بررقیب جدی و اصلی خود- فیلم پانوشت از اسراییل- رجحان یافت.

لیلا حاتمی، سارینا فرهادی و پیمان معادی- بازیگران فیلم جدایی نادر ازسیمین- در مراسم اهدای جوایز آکادمی اسکار درلس انجلس در کنار اصغر فرهادی بودند. ساندرا بولاک- بازیگر و سینماگر آمریکایی- برنده بخش فیلمهای خارجی را اعلام کرد.

فرهادی درپی دریافت جایزه اش، به انگلیسی از آکادمی اسکار تشکر کرد و چند جمله ای را به زبان انگلیسی از روی یادداشتی خواند. اما پیش از آن، به فارسی به «مردم خوب سرزمینش» سلام کرد. وی در سخنان خود گفت: بسیاری از ایرانیان سراسر جهان اکنون این مراسم را دنبال می کنند و فکر می کنم این لحظه برایشان لحظه شادمانی است. شادمانی نه برای دریافت جایزه ای معتبر یا برای موفقیت فیلم یا فیلمسازی خاص، که از این روی که کشورشان این بار به پاس فرهنگ شکوهمندش، فرهنگی که در گرماگرم تهدید، تلخی و تنش سیاست و سیاستگران، از راه این فیلم، رخ نموده. ایران سرزمینی است که فرهنگ غنی و کهنش زیر سنگینی سیاست مدفون شده ...این جایزه را به هم میهنانم تقدیم می کنم که پذیرای تمامی فرهنگها هستند



نوع مطلب : ویژه نامه ها، 
برچسب ها :
یکشنبه 7 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!





نوع مطلب : سیاسی، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :