همه چیز دونی!
جمعه 30 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

یک کودک ۱۳ ساله آلمانی با هدف حفظ طبیعت و داشتن دنیایی سبز در مدت ۴ سال بیش از یک میلیون درخت کاشته است.

به گزارش مهر، فیلیکس فینکباینر، کودک ۱۳ ساله ای است که از ۹ سالگی شروع به کاشت درخت کرده و تاکنون بیش از یک میلیون درخت داشته است.

این کودک انجمنی با عنوان Plant For The Planet (گیاه برای سیاره) را با شعار “حرف زدن را بس کن، درختکاری را شروع کن!” تاسیس کرده است.

این کودک زمانی که تنها ۹ سال داشت گفت: “یک میلیون درخت در آلمان خواهم کاشت.” وی این حرف را در کلاس علوم و پس از آموختن درس فتوسنتز کلروفیلی زد.

این پسر که امروز ۱۳ سال دارد تا پایان سال گذشته یک میلیون درخت داشت. وی اولین درخت خود را زیر پنجره کلاس مدرسه در مونیخ کاشت.

الهام بخش وی در اجرای این پروژه، تلاشهای “وانگاری ماتهای”، برنده جایزه نوبل صلح، طبیعت شناس، فعال محیط زیست و زیست شناس کنیایی بود که به کاشت بیش از ۳۰ میلیون درخت کمک کرد.

فیلیکس که در ابتدا تنها به کاشت درخت در آلمان فکر می کرد در هر سال ۲۵۰ هزار درخت حدود ۳۰ درخت در ساعت کاشته و به تدریج این پروژه مدرسه ای را به سازمان “گیاه برای سیاره” تبدیل کرده است.

این شورای همکاری کودکان توسط ۲۳ کودک ۱۲ ساله اداره می شود. این سفیران کوچک محیط زیست به سراسر دنیا سفر می کنند و رویای خود را به سایر کودکان منتقل می کنند.

این کودکان حق دارند: اگر اکسیژن کم باشد تنها راه نجات کاشت درختان است. برنامه آنها بر روی سه اصل استوار است: حذف تمام آن چیزی که از دیدگاه فناوری دی اکسید کربن تولید می کند، جلوگیری از انتشار کربن در سطح جهانی و در پایان، جنگل زایی دوباره.

براساس گزارش GreenStyle، درحال حاضر این انجمن اهداف خود را در ۱۳۱ کشور معرفی کرده است.

در پشت فیلیکس، خانواده ای ایستاده است که به شدت به محیط زیست اعتقاد دارند. به طوریکه پدر این کودک نیز پیش از این مبارزه خود را برای نجات سیاره آغاز کرده بود. زمانی که فیلیکس برای اشاعه ایده های خود به دور دنیا سفر می کند خانواده اش به وی در درسها کمک می کنند



نوع مطلب : زیست‌شناسی، زندگینامه، فرهنگی، 
برچسب ها :
جمعه 30 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

خاطراتی از دکتر شیخ


www.sohagroup.com

با سپاس از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده است

دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ

- نقل از یك سبزی فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزیها را یادداشت می كرد اما خرید نمی كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمی پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسی كه هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟ وی گفت : خیر، من دكتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آنها را برای بیماران خودم تجویز كنم .

- از دكتر حسین خدیوجم نقل است :روزی در مطب دكتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می كرد. از ایشان پرسیدم چرا بجای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می كنید ؟ ایشان گفتند : چون برای جبران ضعف بدن بیمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

- روزی در اواخر عمر كه دكتر در بستر بیماری بود و همانجا هم بیمار می دید، یكی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد كرد حداقل ویزیت را 5 تومان كنید ، دكتر در جواب گفت : عزیزم من یا دیوانه ام یا پیغمبرم ، اگر دیوانه ام كه با دیوانه كاری نمی توانید بكنید و اگر پیغمبرم بیخود می كنید به پیغمبر خدا دستور می دهید .

- روزی مردی از دكتر سئوال می كند: شما چرا با این سن و خستگی ناشی از كار از موتور سیكلت استفاده می كنید؟ دكتر در جواب می گوید :منزل مریضهایی كه من به عیادتشان می روم آنقدر پیچ در پیچ است و كوچه های تنگ دارد كه هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور كند، بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم .

و آری این اوج عزت انسانی است ، طوری زندگی كند كه حتی نام خود را هم به فراموشی بسپارد و بحدی در خدمت مردم و البته برای رضای خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شیخ بیش از اینكه دكتر باشد معلمی بود كه اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مكتبش آموزش داد.






نوع مطلب : داستان، انسان، زندگینامه، فرهنگی، دستنوشته، 
برچسب ها :

مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده

در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست

 

1

مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟

مشتری : یک کامپیوتر سفید...

 

2

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم

مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟

مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده

مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...

مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...

 

3

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.

مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

 

4

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.

مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...

مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

 

5

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

 

6

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...

مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟

مشتری : نه.

 

7

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟

مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده.

 

8

مرکز : و الآن F8 رو بزنین.

مشتری : کار نمی کنه.

مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟

مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

 

9

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.

مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟

مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.

مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.

مشتری : باشه.

مرکز : کیبورد با شما اومد؟

مشتری : بله

مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟

مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!

 

10

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.

مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

 

11

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...

مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟

مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.

مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟

مشتری : پنج تا ستاره.

 

12

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری : Netscape

مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.

مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

 

13

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

 

14

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟

مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟

مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟

مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

 

15

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.

مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟

مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟




نوع مطلب : طنز، تکنولوژِی، 
برچسب ها :
جمعه 30 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!


 
پنجاه نفرعلیرغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقی مانده اند.مردم ژاپن به آنها سامورایی می گویند
این گروه کوچک مهندسین و تکنسین ها بصورت قهرمانان ملی ژاپن درآمده اند.به آنها “کامی کازی” و سامورایی گفته می شود. آنها در معرض تشعشعات بسیار قوی رادیو اکتیو هستند و بدون شک بسیاری از پیامد آن جان خواهند سپرد. جایشان را هر پانزده دقیقه عوض می کنند که از تشعشع نسوزند. پنجاه نفر داوطلبانه برای کنترل راکتور در مرکز مانده اند. بیست نفر دیگر علیرغم خطر مرگ به آنها پیوسته اند تا راکتور را از کار بیندازند.امروز در ژاپن همه می دانند که اگر از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری شده، بخاطر فداکاری مردانی بوده که هویتشان اعلام نشده است. میدانیم در میان آنها مردی 59 ساله است که تنها هجده ماه به بازنشستگیش مانده است. دختر او پیامی تکان دهنده در سایتی که به قربانیان زمین لرزه اختصاص یافته، منتشر کرده است.
حالا دیگه وقتی پرسیدن دلیل پیشرفت یك كشور چیه نگید هوش و ذكاوت، فرهنگ قدیمی و... بگید تعهد و از خودگذشتگی، بگید فرهنگ بالا، فرهنگی كه توش سامورایی ها افسانه نیست بلكه واقعیته ....
من خودم بعید بدونم كه بتونم مثل اونها بزرگ باشم، ولی امیدوارم بتونم برای اونها احترام لازم رو قائل بشم





نوع مطلب : انسان، سیاسی، تکنولوژِی، 
برچسب ها :
جمعه 30 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!




*صحبت كردن از ادراك سلول اولیه مستلزم اینه كه ما " كلیو باكستر " رو كه " پدر
نیروی ادراك سلول اولیه " نامیده شد، رو بشناسیم.:**
كلیو باكستر" كسی است كه هیچ گونه مدرك تحصیلی ندارد،دارای مدرك دكترا هم نیست،
این آقا با وجود اینكه در دانشگاه تگزاس و همین طور در كالج " میدلبوری در
ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصیل در رشته های مهندسی و كشاورزی و روانشناسی
پرداخت ، به دلیل یك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهای علمی خودش محروم شد.*

*به قول گودمن، گوروی بزرگ متافیزیك**:
"شاید اگه كلیو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصیلی خود در هر رشته ی علمی،
محروم نمی شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همین طور من و شما، هرگز پی نمی
بردیم كه چنانچه یكی از انگشتان ما زخمی شود، كرفسها و كلم قمریهای درون یخچال
ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانید. "**
( تعجب نكنید، براتون توضیح می دم. )*

*به گونه ای شاعرانه تر: **
" انسان نمی تواند به گلی دست بزند بدون آنكه ستاره ای در آسمان بلرزد. "*

*حالا كه میدونم كنجكاو شدین تا
**رابطه زخمی شدن انگشت رو با كلم قمریهای توی یخچال**
بدونید، پس می ریم سر اصل ماجرا.*

*شروع ماجرا :*

*در فوریه ی 1996 ، كلیو باكستر توی لابراتوار خودش در شهر نیویورك، نشسته بود
كه به طور اتفاقی نگاهش به گیاه بزرگ سبز رنگش افتاد كه گوشه ی آزمایشگاه قرار
داشت.اون به نظرش رسید كه گیاهش اندكی بی حال و افتاده است و تصمیم گرفت به اون
آب بده. بعد ناگهان به فكرش رسید كه چقدر وقت می گیره تا آب از ریشه ها به سمت
برگهای گیاه برسه.بنابراین اون یك جفت الكترود با نمودارهای مختلف به یكی از
برگها وصل كرد.*

*به قول خودش اون یه كمی هم احساس بلاهت از این كارش پیدا كرد چون هیچ آدم
تحصیل كرده و درس خونده ای در امور علمی چنین كاری نمی كنه، اون صبر كرد تا
ببینه كه آیا امكان داره رطوبت وارده به گیاه به كندی و به تدریج باعث تغییر
دادن سطح مقاومت گیاه بشه و آن قدر ملموس باشه تا بر روی نقشه ی نمودار ظاهر
بشه یا نه؟*

*اینجا معجزه اتفاق افتاد، اون دید كه روی نمودار واكنشی آنی ظاهر شد، به نظر
باكستر رسید كه واكنش گیاه مزبور كه در این هنگام وضعیتی بهتر داشت، به واكنش
انسانی كه تحت تاثیر محركی عاطفی و احساسی قرار گرفته باشه، شبیه بود، اون با
هیجان از خودش پرسید آیا گیاه مزبور می تونه همانگونه هم واكنشی انسانی در
برابر تهدید به سلامت و امنیتش، بر روی نمودار ظاهر كنه؟! و تصمیم گرفت یكی از
برگهای گیاه رو بسوزونه و این رو امتحان كنه.*

*بهتره اینجای داستان رو از زبون خود باكستر بشنوید :**
" ...درست در لحظه ای كه تصویر آتش در ذهنم نقش بست، مداد دستگاه با شدتی
وحشیانه به حركت در اومد و از روی صفحه ی نمودار بیرون افتاد، این اتفاق به شدت
من رو منقلب كرد. "*

*یعنی گیاه بدون اینكه برگش سوزانده بشه به محض اینكه باكستر در ذهنش تصویر
سوزوندن اون رو مجسم كرد، واكنش ترس نشون داده بود. یعنی گیاه به وسیله ی نوعی
ارتباط سلول اولیه، مورد تهدید قرار گرفتن سلامت و امنیش را حدس زده بود.*

*ادامه ی تحقیقات :*

*از آن روز به بعد، باكستر صدها آزمایش گوناگون در این ارتباط انجام داد و با
كوشش زیاد سعی كرد شواهد بیشتری از نیروی ادراك سلول اولیه، نه تنها در حیات
نباتی و گیاهی، بلكه در میوه ها و سبزیجات و تخم مرغ تازه و ماست و سلولهای
خونی انسان و بافتهای پوستی و حتی اسپرماتوزوئید هم به دست آورد. اون ثابت كرد
كه گیاهان به هر نوع نشانه ای از ناراحتی و ناامیدی كه بر اثر مورد تهدید قرار
گرفتن زندگی سلولهای هر عضوی از جامعه ی زنده، ارسال شده باشه، واكنش نشون می
دن. **
گیاهان حتی از سلولهای مرده ی موجود در خون خشك شده ای كه از انگشتان اتفاقا"
مجروح شده ی فردی چكیده میشه، هم علایمی دریافت میكردند و واكنش نشون می دادند.
*

*كشف بزرگ :*

*كلیو كشف كرد كه گیاهان قادرند علایمی از ارتباطات ذهنی انسان را از فواصل
بسیار دور دریافت كنند،**
اون به گیاهانش الكترود وصل میكرد و وقتی از فاصله ی بیست كیلومتری به آب دادن
به اونها فكر میكرد ، گیاهان علایم شادی و لذت رو بروز می دادند.*

*تصویر ذهنی نه كلام :*

*تصاویر و احساسی كه از دیگر موجودات ارسال میشه و گیاهان اون رو دریافت می
كنند، كلمات بر زبان رانده شده رو شامل نمیشه ، این خیلی طبیعیه چون گیاهان
دوره ی آموزشی فراگیری زبان ما رو سپری نكرده اند، و كلماتی مثل آتش و آب و یا
جملاتی مثل  دوستت دارم گیاه من، یا الان بهت آب می دم یا شاخه هات رو می كنم
، رو متوجه نمی شوند و به اون واكنش نشون نمی دهند اما هنگامی كه چنین نیاتی را
به جای راندن بر زبان، در ذهن مجسم كنید ( مثلا" در ذهن مجسم كنید كه به محض
رسیدن به خونه آب پاش رو بر می دارید و گلها رو آب می دید) اون وقت،  اونها
مفهوم شادی، لذت، تهدید، غم و ... رو حتی از راه دور درك می كنند و واكنش نشون
می دن.*

*_ چرا باكستر این پدیده را ادراك سلول اولیه نامید؟*

*به این دلیل كه این نیروی ادراك بدون توجه به عملكرد بیولوژیكی در نظر گرفته
شده ی فردی اونها، تمام سلولهایی را كه او نحوه ی كارشان را مورد آزمایش قرار
داد، شامل میشه، اون این آزمایشها رو روی جانوری تك سلولی به نام پارامسیوم
انجام داد و دید حتی یه جانور كه فقط یك سلول داره می تونه از فواصل دور تصاویر
ذهنی آدمها رو درك كنه و بهش واكنش نشون بده‍‍‍‍ ، اون دور و بر جانور رو پر از
مخزنهای قفل دار و قفس های پرده ای كرد اما هیچ مانع فیزیكی نتونست مانع بشه كه
سلولهای مورد آزمایش اون به تصویرهای ذهنی آدمها واكنش نشون ندن.*

*باكستر نتیجه گرفت :
**" با آن كه امكان دارد بسیار تعجب آور به نظر برسد، چنین می نماید كه یك
علامت نیروی حیاتی وجود داد كه تمامی مخلوقات را به هم وصل می كند. "*

*سایر تحقیقات باكستر :*

*بعضی ازكشفیات باكستر خیلی سرگرم كننده وشگفت انگیزه كه من چند تاش رو براتون
می گم چون از اهمیت ویژه ای برخورداره*

*_ جست و خیز سبزیجات :*

*اون و همكارهاش الكترودهایی رو به سه نوع مختلف سبزی تازه متصل كردند. اون وقت
یكی از دوستهای باكستر تو ذهنش مجسم كرد كه تصمیم داره بره و یكی از اون سه
سبزی رو در آب جوش بندازه، سبزی انتخاب شده همین كه در مغز انتخاب كننده،
برگزیده شد قبل از اینكه حتی توسط دست لمس بشه از خودش واكنشی رو نشون داد( این
واكنشها توسط دستگاه ثبت و دیده میشه نه با چشم ) . كه اونها اسمش رو گذاشتن بی
هوشی، چرا؟ چون روی صفحه ی رسم نمودار، ناگهان جهشی به سمت بالا دیده شد و سپس
بلافاصله خط مستقیمی رسم شد كه نشان دهنده ی حالت بی هوشی است، در واقع این
واكنش گیاهه برای اینكه درد نكشه، اون حالت بی هوشی پیدا می كنه تا تجربه ی
دردناكی رو كه در انتظارشه بتونه تحمل كنه.*

*دو سبزی دیگر همچنان به جست و خیزهای خود( بر روی صفحه ی نمودار) ادامه دادند
تا آنكه سبزی از هوش رفته، آب پز شد. اون وقت دو سبزی دیگه با نوعی ناراحتی
دلسوزانه واكنش** **نشون دادند.*

*_ واكنش  تخم مرغها :*

*اونها این آزمایش رو با تخم مرغها هم انجام دادند و به نتیجه ی مشابهی رسیدند.
وقتی توی ذهن تصمیم گرفتند كه یك تخم مرغ رو از داخل یخچال بردارند و بشكنند،
تخم مرغ همون عكس العمل اغما رو نشون داد و از هوش رفت، وقتی تخم مرغ شكسته ای
رو در كنار تخم مرغهای سالم قرار دادند، تخم مرغهای سالم واكنشی عصبی از خودشون
نشون دادند.*

*_ خانم گیاه شناس یا جادوگر بدجنس گیاهان :*

*یك بار خانم گیاه شناسی پیش كلیو آمد تا به چشم خودش واكنش نشون دادن گیاهان
رو ببینه.كلیو قبول كرد و خانم رو پیش گیاهانش برد و شروع كرد به گیاهانش
الكترود وصل كردن. اما در نهایت تعجب دید كه همه ی گیاهان حالت بی هوشی از ترس
پیدا كرده اند و هیچ واكنشی نشون نمی دهند، كلیو اندیشید باید اونها با ورود
خانم دچار این حالت شده باشند اون از زن پرسید كه در هنگام ورود به لابراتوار
چه افكاری در ذهن داشته؟ خانم گیاه شناس پاسخ داد كه :" من بیشر مواقع گیاهان
رو جمع می كنم و در آزمایشگاه در اجاقی می سوزونم تا وزن خشك شده شان را به دست
بیاورم " معما حل شده بود گیاهان وحشتزده ی كلیو، از طریق نیروی ادراك گیاهیشون
فهمیده بودند كه جادوگر بدجنس گیاهها، با اون افكار ترسناكش وارد لابراتوار شده
و همه از ترس بی هوش شده بودند، به محض بیرون رفتن خانم همه ی گیاهها به حالت
عادی در اومدند، كلیو باكستر نتیجه گرفت گیاهان براستی قادرند هر گونه حال و
حسی را در هاله ی تابان انسانها، به هنگام نزدیك شدنشان به خود جذب كنند.*

*و با ادامه ی تحقیقاتش فهمید كه این درباره ی هر سلول اولیه ای صدق می كند نه
فقط گیاهان.*

*_ شناسایی قاتل:*

*تعدادی افسر پلیس دانشجو، از چند ایالت مختلف شاهد این آزمایش بودند. از میان
شش افسر پلیس یكی انتخاب شد تا نقش قاتل را بازی كند این افسر، یكی از دو گیاهی
را كه به مدت چندین هفته در كنار هم بودند، انتخاب كرد و از درون گلدان بیرون
كشیدآنگاه برگهای گیاه كنده شده را كند و ریز ریز كرد آنهم در برابر گیاه دیگر
چند ساعت بعد آن شش افسر پلیس یكی یكی وارد اتاق شدندو در برابر گیاه شاهد عینی
، كه الكترودهایی به آن وصل شده بود، قرار گرفتند. آن گیاه حالت طبیعی ویژه ی
خود را داشت كه بر روی صفحه ی نمودار دستگاه نقش می بست و هیچ گونه واكنش غیر
عادی نشان نمی داد. اما وقتی افسری كه دوست گیاه یاد شده را كنده بود، و به قتل
رسانده بود، وارد اتاق شد ، گیاه بلافاصله و به شدت واكنش نشان داد.*

*این قضیه این فكر را پدید آورد كه در آینده ای نزدیك، ممكن است یك قاتل یا دزد
كه وارد خانه ای شده، به استناد شهادت یك گیاه،مجرم شناخته بشود چون گیاه یا
سلول اولیه همین واكنش را نسبت به انسانی كه در برابرش به قتل رسیده باشد نشان
می دهد و این فقط شامل قتل نیست گیاهی كه شاهد كتك كاری یا خشونت یا دعوا یا
مشابه آن باشد می تواند شهادت بدهد.*

*اهمیت این اكتشاف باعث شد تا این موضوع به نام " ادراك سلول اولیه "نامیده شود
و"كلیو باكستر" از نظر دانشمندان علوم،" پدر سلول اولیه" نامیده شود.*

*( اگر مایلید در مورد نتایج شگفت انگیزی كه كلیو و همكارانش به دست آوردند،
بیشتر بدانید می تونید به كتاب " زندگی مرموز گیاهان " نوشته ی پیتر تامكینز و
كریستوفر برد  مراجعه كنید یا كتاب ارتباطات بیولوژیكی و قابلیتهای آن نوشته ی
كلیو باكستر به همراهی استیفن وایت)*

*خوب! حالا به نتایجی كه می خوایم از این مبحث بگیریم، می رسیم ، یعنی به درس
خودمون :*

*1 _ وقتی گیاهان و حتی تخم مرغها ی داخل یخچال و سبزی تازه از زمین كنده شده و
حتی یك موجود تك سلولی ( كلا" سلول هر موجود زنده یا چیزی كه متعلق به موجود
زنده است مثل تخم مرغ)می تونند تصاویر ذهنی انسانها رو دریافت كنند آیا ما به
عنوان برتر مخلوقات نباید بتونیم آگاهانه این كار رو انجام بدیم؟! پس چرا بعضی
از ما، گاهی فكر می كنیم شناخت نیروهای ذهنیمون گناهه و با دین یا سعادت اخروی
ما و خواست خداوند مغایرت داره؟! اگر این خصوصیت ( كه ما اون رو بعدها بررسی می
كنیم و حتی به تمرین تله پاتی می پردازیم) نا پسند بود آیا خداوند اون رو در
تمام سلولهای موجودات زنده قرار می داد؟!*

*2 _ در می یابیم كه درست ترین نوع ارتباط با دیگر موجودات اینه كه از طریق
درونمون با درون اونها برخورد كنیم نه فقط با كلام. زبان اهمیتی نداره. گیاهان
و سایر موجودات كلام رو نمی فهمند اما همگی تصاویر ذهنی آدمهایی با زبانهای
متفاوت رو دریافت می كنند اینجاست كه می فهمیم چرا با انجام دادن تمرین بخشایش
برای دیگران یا نوشتن نامه برای فرشته ی آدمها باعث ایجاد حوادث بهتری می شیم.*

*3 _ با این مثالها اهمیت ساختن تصاویر ذهنی و تجسم خلاق رو می فهمیم. وقتی ما
تصویر ذهنی می سازیم همه ی كائنات اون رو دریافت می كنند. پس مراقب تصویرهای
ذهنی كه می سازیم باشیم.*

*4_ از این وحدتی كه در تمام سلولهای زنده وجود داره به یگانگی و وحدانیت
خداوندی كه چنین نظمی را برقرار كرده می رسیم. ( وحدت در عین كثرت) "تبارك الله
احسن الخالقین." آیا ما خودمون رو از چنین خداوندی بزرگتر و با فهم و شعور تر
می دونیم كه برای اون تعیین تكلیف می كنیم كه چی به ما بده و چی نده؟! و تصمیم
می گیریم كه كدام دستور خدا را كه مطابق میلمونه انجام بدیم و كدومش رو انجام
ندیم؟!*




نوع مطلب : تکنولوژِی، زیست‌شناسی، 
برچسب ها :
جمعه 30 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!


آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

 

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌كرد. هرمزان كه یكی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتیجه خیانت یك نفر با وضعی ناامید كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد كرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دكتر صلاح‌الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اینكه تازیها هرمزان را وارد مدینه كردند، ... لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از دیبای زربفت بود كه تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس امیرالمؤمنین كجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشاره‌ای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پیش از كشته شدن به او كمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ كرد. عمر سبب این كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اینكه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند





نوع مطلب : علمی، تاریخ و تاریخی، 
برچسب ها :
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : فرزاد

چند روز در سال کار می کنی؟

یک مرد پس از ۲ سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت کرد: «از تو به خاطر ۱ یا ۲ روز کاری که تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود.»
مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود.
مدیر : یک سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضی مواقع ۳۶۶.
مدیر: یک روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدیر: تو چند ساعت در روز کار می کنی؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدیر: بنابراین تو چه کسری از روز را کار می کنی؟
مرد: ۳/۱
مدیر: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز می شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدیر: آیا تو تعطیلات آخر هفته را کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: در یک سال چند روز تعطیلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز یکشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدیر: متشکرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز کم کنی، چند روز باقی می ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدیر: من به تو اجازه می دهم که در تا ۲ هفته در سال از مرخصی استعلاجی استفاده کنی .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز کم کنی ، چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدیر: آیا تو در روز جمهوری (یکی از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: آیا تو در روز استقلال (یکی دیگر از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز اول سال به سر کار می روی؟
مرد: نه آقا.
مدیر :بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز کریسمس کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: هیچی آقا.
مدیر: پس تو چه ادعایی داری؟
مرد: !!!
نتیجه اخلاقی: هرگز از مدیریت منابع انسانی کمک نخواهید.
مدیریت منابع انسانی =
HR یعنی High Risk = ریسک بالا

 





نوع مطلب : انسان، سرگرمی، 
برچسب ها :
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : فرزاد

 

بالاخره بعد از مدت ها تحقیق علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد !!!

۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند





نوع مطلب : طنز، انسان، سرگرمی، 
برچسب ها :
شنبه 17 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : فرزاد
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

به جیمیز میگن چی شد كه زن گرفتی؟ میگه راستش دیدیم تو زندگی هیچی نشدیم، گفتیم لااقل داماد بشیم


جیمیز میره جهنم دمپایشو پرت میكنه توی بهشت به خدا میگه برم دمپایمو بیارم ؟

بچه جیمیز میره به باباش میگه بابا بابا پنکه سقفی سوخت باباشم یکی میزنه زیر گوشش میگه وقتی ۱۵ نفری میخوابین زیرش می خواستین نسوزه !!

جیمیز میره عیادت دوستش ، بهش میگه :حالت چطوره ؟
دوستش میگه : «تبم قطع شده ولی گردنم خیلی درد میکند
جیمیز : امیدوارم ان هم قطع شود!!!





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :