همه چیز دونی!
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!


داســــتـان کـوتـاه
حتما نباید برای بیان یک منظور یک کتاب نوشت. گاهی اینقدر ساده و کوتاه میشه گفت چقدر درد وجود داره.
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 3 شهریور 1392 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

تصاویـری از رفتـارهای جـالب حیـوانات و پرنـدگان

لطفا تا باز شدن كامل 
به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید





به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید





به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید




به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به

 جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین
 گروه
 اینترنتی ملحق شوید



به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی

 ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org





به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی

 ملحق شوید





به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی

 ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید








به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 2 شهریور 1392 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
خاطره ای از آرون گاندی
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم."  بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ دست مرا گرفت و گفت، "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.  تصوّر نمیکنم.  از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم. امّااین عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 2 شهریور 1392 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!


Inline image 1
 
یک عکس ساده پلیس مهربان نیویورکی را به قهرمان مبدل کرد..

در یک شب سرد ماه نوامبر، در میدان تایمز نیویورک، افسر پلیسی به نام لارنس دوپریمو در پست ضد تروریسم خود، مشغول انجام وظیفه بود که ناگهان یک پیرمرد بی‌خانمان پابرهنه را دید، لحظه‌ای ناپدید شد و بعد با یک جفت پوتین برگشت، کنار پیرمرد زانو زد تا به او کمک کند پوتین‌ها را پایش کند.

این مهربانی خوشبختانه از دید یک توریست اهل آریزونا به نام جنیفر فاستر، دور نماند، او بدون اطلاع افسر پلیس، عکسی از این صحنه گرفت و در 
۱۴ نوامبر این عکس را به صفحه فیس‌بوک دپارتمان پلیس نیویورک فرستاد، همین عکس این پلیس را مبدل به یک قهرمان کرد.

این عکس تا لحظه نگارش این سطور بیشتر از 
۴۸۱ هزار لایک خورده است، ۱۷۱ هزار نفر را به اشتراک گذاشته‌اند و بیش از ۳۶ هزار نفر برای آن کامنت گذاشته‌اند. نشریات مهم از جمله نیویورک تایمز در این مورد مطالبی منتشر کرده‌اند.

این پوتین را دوپریمو با 
۲۵ درصد تخفیف با بهای ۷۵ دلار از یکی از کفش‌فروشی‌های نزدیک خریده بود.

بیشتر ماها مثل این پلیس، می‌توانیم در صحنه‌هایی با دیگران و فرودستان و ضعفای جامعه مهربان‌تر رفتار کنیم، اما خیلی وقت‌ها نیمه تاریک ذهنمان ما را تشویق به بی‌تفاوتی و چشم فرو بستن می‌کند. به حافظه‌تان رجوع کنید!


چقدر تفاوت هست بین پلیس های ما و اونا




نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic