همه چیز دونی!
جمعه 21 مرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد
در صورتیکه با تلفن همراه شما تماسی بر قرار شد و درآن شخص یا اشخاصی
ادعا  نمودند که از مهندسین شرکت مخابرات هستند و قصد چک کردن خط شما را
دارند و از شما تقا ضا نمودند که  هر عددی را شماره گیری کنید بدون هیچ
گونه شماره گیری فورا تماس را قطع کنید چون شرکتی جعلی از این طریق به
سیم کارت شما دسترسی خواهد یافت و از طریق خط شما و با هزینه شما تماسهای
تلفنی بر قرار خواهد کرد
تمامی کاربران تلفن همراه توجه داشته باشند که در صورتیکه با شما تماسی
برقرار شدو در نمایشگر گوشی شما این پیغام ظاهر شد( XALAN )  از پاسخ
دادن به ان خودداری نمایید و تماس را به سرعت قطع کنید در صورت جواب دادن
به تماس گوشی شما ویروسی خواهد شد این ویروس اطلاعات IMEI و IMSI را از
روی گوشی و سیم کارت  شما پاک خواهد کرد که این امر باعث قطع ارتباط شما
با شبکه تلفن خواهد شد و شما مجبور خواهید شد گوشی دیگری خریداری نمایید




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 20 مرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 20 مرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد
این قضیه واقعیت داره توی مشهد خودمون اتفاق افتاده :
مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته
یهو کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه
کنار میزنه سوارش میکنه و مسافر صندلی جلو میشینه
یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه :
آقا منو میشناسی ؟
راننده میگه : نه
یهو راننده واسه یه مسافر خانوم که دست تکون میده نگه میداره
و خانومه عقب میشینه
مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی؟
راننده میگه : نه شما ؟
مسافر مرد میگه : من عزرائیلم
راننده میگه : برو بابا اسکول گیر آوردی؟
یهو خانومه از عقب به راننده میگه :
ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین؟
راننده تا اینو میشنوه ترمز میزنه از ترس فرار میکنه
بعد زنو مرده با هم ماشینو میدزدن






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 26 تیر 1390 :: نویسنده : فرزاد
رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم 


یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟ 
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم 


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی
 


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم
 


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!! 


ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته 


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ
اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!


میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ... وصایای الیزابت تیلور ...


بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم
پـَـَـ نــه پـَـَــــ نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت

همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
 
میگه برا کباب؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


مرغ عشقم مرده و درحالی كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: 
پـَـَـ نــه پـَـَــــكمر درد داشته دكتر گفته باید طاق باز دراز بكشه كف قفس



ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟

پــَ نه پــــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم 


داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم 


به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم 


تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه اوردین بستری کنین؟ 
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اوردیم خون بده بریم


کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار 
گفت واسه صبونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...! 


میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید كنم
 


نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده


تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟ میگم 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه



تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟
 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم


از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمرگرفتم یادم نیست !!!

زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه 
داری تعمیرش میکنی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!


اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی


حسینی بای دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟پسره میگه با یاد خدا..... پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه 


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!! 


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 5 تیر 1390 :: نویسنده : فرزاد

به سلامتی همه اونایی كه این مطلبو كپی میگیرن

به سلامتی رفیقایی که از پل نامردی رد نمیشن و تو دریای مردونگی غرق میشن

به سلامتی درخت
نه به خاطر میوه‌ش
به خاطر سایه‌ش

به سلامتی دیوار
نه به خاطر بلندیش
واسه این‌که هیچ‌وقت پشت آدم رو خالی نمی‌کنه

به سلامتی دریا
نه به خاطر بزرگیش
واسه یک ‌رنگیش

به سلامتی سایه
که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

به سلامتی پرچم ایران
که سه ‌رنگه

تخم‌مرغ
که دورنگه

و رفیق
که یه‌رنگه

به سلامتی همه اونایی که
دوسشون داریم و نمی‌دونن
دوسمون دارن و نمی‌دونیم

به سلامتی نهنگ
که گنده‌لات دریاست

به سلامتی زنجیر
نه به خاطر این‌که درازه
به خاطر این‌که به هم پیوستس

به سلامتی خیار
نه به خاطر «خ» ش
فقط به خاطر «یار» ش


به سلامتی شلغم
نه به خاطر «شل»ش
به خاطر «غم»ش

به سلامتی کرم خاکی
نه به خاطر کرم‌بودنش
به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده
که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

به سلامتی برف
که هم روش سفیده هم توش

به سلامتی گاو
که نمی‌گه من
می‌گه ما

به سلامتی دریا
که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه

به سلامتی دریا
که قربونیاشو پس می‌آره

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع
که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه

به سلامتی سرنوشت
که نمی‌شه اونو از سر نوشت

به سلامتی سیم خاردار
که پشت و رو ندارهه سلامتی اونایی که میدونی هیچ وقت نمیتونی بهشون زنگ بزنی ... ولی دلت نمیاد شمارشونو از دفترچه تلفنت پاک کنی

به سلامتی پسر بچه های قدیم

 که با ذغال واسه خودشون سیبیل میذاشتن تا مثل باباهاشون بشن

نه پسر های الان

 که ابرو هاشون رو بر میدارن تا مثل مامانشون بشن

 

به سلامتی شما که هیچ وقت همه چیز دونی رو تنها نمی ذارین





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 3 تیر 1390 :: نویسنده : فرزاد

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است…آن را تمرین کن.

پرمعنی ترین کلمه((ما)) است…آن را به کار بر.

عمیق ترین کلمه((عشق)) است…به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است…با آن بازی نکن.

 خودخواهانه ترین کلمه((من)) است…از آن دوری کن.

 نا پایدارترین کلمه((خشم)) است…آن را فرو بر.

بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است…با آن مقابله کن.

 با نشاط ترین کلمه ((کار)) است…به آن بپرداز.

 پوچ ترین کلمه((طمع)) است…آن را بکش.

 سازنده ترین کلمه((صبر)) است با آن هر کاری

خواستی بکن!






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 28 خرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای بیانداز

زندگی شگفت انگیز است اگر بدانی چطور زندگی کنی

کوچک باش و عاشق که عشق خود می  داند آیین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

زلال باش...

فرقی نمی کند گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران

فقط اگر حقیقتا زلال باشی آسمان در توست

مهم این نیست که قشنگ باشی

قشنگ این است که مهم باشی

حتی برای یک نفر

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

مهم این نیست که تو شیر باشی یا غزال

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی

 و برای زندگی ات با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی

و در آخر فراموش نکنیم

ما آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم

نه به هر قیمتی زندگی کنیم

پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 10 خرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد

نامش زیباست

گزارش اردوی شاهرود پایه‌ی دوم...

اولین باری که اسم اردوی شاهرود را شنیدم تو حیاط بود،بچه ها داشتند در مورد معلم هایی که ممکنه بیان یا نیان حرف می زدند. نگران بودم که تعداد بچه ها به حد نساب (63.5نفر) نرسه. آخرین روز ثبت نام که تعداد بچه ها رو از آقای سازگار پرسیدم و83 نفر ثبت نام کرده بودند...

ساعت 10:30بود. صدای بچه ها رو از راه دور می اومد. یه عالمه بچه تو حیاط ایستگاه راه آهن داد و فریاد می‌کردند. بعضی ها طوری با هم سلام و علیک می کردند که انگار چند سال همدیگه رو ندیدند. بعضی ها هم هنوز اردو شروع نشده داشتند چیپس و پفک هاشون رو باز می کردند. بعد نیم ساعت همه معلم ها هم رسیدند و لیست معلم های اردوی بلند مدت دوم معلوم شد...
(به ترتیب الفبا
!)آقایان:جهانگیر،آزین،قلی‌زاده،اقرلو،پرهیزگار،دادبین،عبدلی روستاییان،اشعری ک،افشار(+عوامل پشت پرده!!)
یاران همیشگی اردو آقایان:سازگار،فلاح،آشپز(اسم ایشون رو بلد نیستم
)

لذا بچه‌ها طبق کوپه بندی صورت گرفته در قطار سکونت یافتند.(چه جمله‌‌ی ادبی‌ای شد!!) سفر آسونی بودو بچه هر کاری خواستند
یعنی هر کاری تونستند- تو قطار کردند. بعد از 6-5 ساعت در قطار بالاخره به شاهرود رسیدیم. در شاهرود در یک اردوگاه که فضای نسبتا خوبی داشت مستقر شدیم. یکی از خوبی های این اردو این بود که "بازی" داشت.
بازی در طول اردو انجام شد. روند بازی از این قرار بود که:
گروه ها با حل یک معما به یک عدد می رسیدند. آن عدد ها طوری به یک جمله تبدیل می شدند. بعد با دنبال کردن جمله به دو کلید دست می یافتند که در دو صندوقچه را باز می کرد. این به آن معنا بود که گروه ها کار خود را درست انجام داده بودند. بعد به هر فرد  پاکتی داده شد که شامل ماموریتی بود که آن فرد باید انجام می داد.همه که ماموریت خود را انجام دادند. به یک نقشه می رسیدیم که ظاهرا نقشه اردوگاه بود و در آن مکان چند کاغذ پنهان شده مشخص شده بود. بچه ها با پیدا کردن این کاغذ ها به مکان یک اجاق گاز خراب می رسیدند که در دل آن گنجی نهفته بود...

مقررات از این قرار بود که بچه ها صبح ها باید در ساعت معینی بیدار می شدند و می خوابیدند در غیر این صورت با نوازش معلمان پذیرایی می شدند. بچه ها باید رخت خواب ها را جمع کرده و به محوطه اردوگاه رفته و شروع به دویدن کند. نکته جالب این است که در اول ورزش 83 نفر بودیم و در آخر ورزش حدود 70 نفر!!

در روز دیگر ما به چشمه علی و جنگل ابر رفتیم. شاید بگین رفتن این مسافت های دور مشکله ولی یکی از شیرین ترین قسمت های اردو توی اتوبوس بود. با شعر ها و بازی های دست جمعی و....(البته اخلاق یه کم بد آقای راننده رو بذاریم کنار!!)
در جنگل ابر که در اولین بار در طول تاریخ ابر نداشت(
!)مسابقات طناب کشی برگزار شد و خوش بختانه این دفعه طناب پاره نشد.
در این مسابقات معلم ها اول شدند و جایزه تیم دوم که از بچه ها بودند این بود که باید کل آشغال ها را جمع کنند و تا پایین کوه بیاورند
!!

کنار اردوگاه یک تپه وجود داشت که مقبره‌ی 5 شهید گمنام بود و شب ها بچه ها غرق در خواب همراه با آقای آزین و آقای جهانگیر به آن جا رفتند و با بستنی که آقای آزین داد یک شب به یاد ماندنی به جا گذاشتند.
در این روز علارقم آفتاب سوزان مسابقات فوتبال برگزار شد که با گزارشگری خوب آقای قلی زاده به شیرینی پایان یافت و طبق معمول تیم معلم ها اول شد و به تیم های دوم تا چهارم کلاه آفتاب جایزه دادند.
و بالاخره استخر. بچه ها ومعلم ها بعد از چند روز فعالیت و تعرق، لباس کندند و دل به دریا زدند. معلم ها نمی دانستند که قرار است غرق شوند وگرنه هرگز پا به استخر نمی گذاشتند
!
صدای بیشتر بچه ها این جا گرفت و همه پوستشون سوخته بود. هنوز هم اگر به بعضی بچه ها دوم نگاه کنی معلومه.

روز پایانی که بچه ها گنج را از دل اجاق در آوردند بازی تمام شد و نتیجه‌ی نهایی بازی یا همون کنج نمایان شد که همان یادمان های اردو بودند. بعد هم نقش هر فرد در بازی (از جمله گل به خودی علی مولایی یا بغل کردن درخت فربد رحیمی نیک!!) معلوم شد و یکی از قشنگترین بازی هایی بود که تا حالا انجام شده.

در مراسم پایانی از قهرمانان مسابقات فوتبال(بدون معلم) تقدیر شد و هدیه‌ی ناقابلی از طرف بچه‌ها به آقایان:سازگار،فلاح، آشپز (اسم ایشون رو بلد نیستم) داده شد به پاس زحمات بی وقفه برای بچه ها.
معلم ها از این اردو به عنوان یکی از بهترین اردو ها یاد کردند. جای هر کی نیومد واقعا خالی.
در آخر هول هولکی به سمت قطار رفتیم که یه وقت جا نمونیم. وقتی رسیدیم معلوم شد قطار نیم ساعت
تاخیر داره!!
در قطار یک برگشت مافیایی داشتیم و تا شد مافیا بازی کردیم. در راه برگشت من واقعا دلم برای آلودگی هوا و ازدحام مردم و
گیر کردن تو ترافیک سنگین تنگ شده بود و داشت گریه ام می گرفت. ولی اردو خیلی زود تموم شده بود. بعضی معلم ها آخرین اردوشون رو پشت سر گذاشتند. وقتی بوی هوا تهران به مشامم رسید آروم گرفتم. اردویی بود پر از تجربه و دوستی‌های جدید...
در ایستگاه راه آهن بچه هه یه خداحافظی شیرین با دوستان ویک سلامی شیرین تر با خانواده هایشان داشتند.
یه ارودی دیگه هم تموم شد و باز هم مدرسه...

*تنها بدی این اردو این بود که هیچ تلفاتی از جمله شکستگی دست و پا و گردن یا بالا آوردن نداشت (به جز چند مورد غیر حاد که اصلا حال نمی داد)      





نوع مطلب : دستنوشته، زندگینامه، 
برچسب ها :
پنجشنبه 5 خرداد 1390 :: نویسنده : فرزاد

  روزنامه همشهری در مورخه سوم اسفند مطلبی چاپ کرده است تحت عنوان «چگونه درحوادث هوایی سالم بمانیم!» که البته باور کنید فقط عنوانش طنز است و مطالب داخل آن خیلی هم جدی است ! و اتفاقا به نکات کاملا کلیدی هم اشاره می کندمثلا اینکه در تمام طول پرواز می بایست کمربند ایمنی بسته باشد! که من حدس می زنم نویسنده مذکور با اینکه خارجی است می خواسته با همدستی مترجمش، به زور هم که شده است یک جورهایی ما را از نوشیدن شربت شیرین شهادت محروم کند ولی زهی خیال باطل چون مثلا وقتی که ما در اوج چند هزارپایی زمین هستیم و خلبان اعلام می کند که موتورهای هواپیما از کار افتاده است و آتش ،هم اکنون در زیر پاهای گرامی شما مستقر شده است، کمربند ایمنی که هیچ بابای کمربند ایمنی هم دیگر نمی تواند جلوی فرشته هایی که برای بردن ما به سمت بهشت صف کشیده اند را بگیرد!بنابراین من همینجا توصیه می کنم که اصلا سراغ انجور مقاله هایی که فقط به درد خارجی ها می خورد نروید بلکه من یک نسخه کاملا ایرانی برای کسانی که دوست ندارند به این زودی ها قدم به بهشت بگذارند تجویز کرده ام که می خوانید:

1- بر خلاف نویسنده مذکور من معتقدم که برای سالم ماندن در حوادث هوایی کلیه تمهیدات می بایست قبل از پرواز صورت گیرد یعنی باید شما در انتخاب هواپیما کاملا دقت کنید که کلا ساخت روسیه(!) نباشد اما از آنجا که اخیرا دولت خدمتگزار(یا خدمتگذار!) در راستای کلیه امور عدالت محور خود اسم هواپیما را از توی بلیط ها حذف نموده اند تا شربت شیرین شهادت به صورت عادلانه بین همه تقسیم شود و فقط مرفهین بی درد از این فیض استفاده ننمایند شما چاره ای ندارید جز اینکه یک پارتی ای کارچاق کنی رحیم مشایی ای چیزی توی سازمان هوایی پیدا کنید تا بتوانید در صورت روسی بودن هواپیما پرواز خود را کنسل و یا تغییر دهید البته باز هم فکر نمی کنم با دانستن نوع هواپیما چیزی عاید شما شود چون ممکن است در صورت کنسلی ، حالا حالا ها بلیط گیرتان نیاید و ماموریت مهم اداری شما که اصلا هیچ ربطی هم به بازارهای شهر مقصد ندارد، دچار اختلال شود و در ثانی گیریم که شما پروازتان را کنسل کردید و آمدیم و هواپیما سقوط نکرد(!) آنوقت شما با چه رویی می خواهید تو روی مدیریتان و از همه مهمتر خانمتان که کلی لیست خرید به دست شما داده است نگاه کنید! بنابراین مثل اون پسره در جوک قزوینی که در یک کوچه بن بست گیر اتاده بود چاره ای ندارید جز این که به خدا توکل کنید!

2- گیریم از شانس شما یک هواپیمایی گیرتان آمد که نه تنها ساخت کشور روسیه نیست بلکه خلبان آن هم روسی نیست بلکه هم تحت اجاره روسیه هم نیست اما ساخت یک کشور فرانسه است و ایران از یونان اجاره کرده است حالا مانیتورهای این هواپیما یک غلطی کردند وبه جای خلیج فارس نوشتند خلیج خالی! این دیگر این همه جنجال به پا کردن ندارد ببینم شما اگر یک توپولوف سوار شوید ببخشید توپولوف چی دارد که مانیتور داشته باشد(!) مثلا یک هواپیمای روسی سوار شدید که روی مانیتورهایش نوشته بود : خلیج همیشه فارس و اتفاقا زد و داخل همان خلیج همیشه فارس سقوط کردید بهتر است یا آن هواپیمای یونانی خلیج خالی!یک کمی واقع بین باشید و احساسات را هم کنار بگذارید اتفاقا دیدید و دیدیم که پارسال پیارسال یک محمود نامی رفت داخل یک اجلاس نامی که بالایش روم به دیوار نوشته بود خلیج همیشه عر... و اتفاقا در زیر همان تابلو هم با غرور ایستاد استکبارجهانی را محکوم کرد و دیدیم که نه آسمان به زمین رفت و نه زمین به آسمان ولی شما فراموش نکنید که در آسمان هستید و مکن است هر آن آسمان به زمین بیاید!

3- حالا آمدیم و سوار هواپیمای روسی شدید و با اسم خلیج خالی هم مواجه گردید به شکلات هایی که مهماندارها پخش می کنند خوب دقت کنید این آخرین تجربه شیرین شما در این دار فانی و پیش از نوشیدن شربت شهادت خواهد بود پس گور بابای توصیه های بهداشتی و دندانپزشکی! تا می توانید بخورید و حالش را ببرید تا آماده شیرینی بزرگتر شوید!

4 - برای اینکه به سقوط فکر نکنید بهتر است به پانتومیم هایی که مهمانداران قبل از پرواز اجرا می کنند حسابی بخندید و اگر دولت عزیز در کنار همه پیشرفتهای بر منکرش لعنت یک لطفی هم می کرد و به هر پرواز یک گروه هنرمند تیاتری ضد سقوط ،اختصاص می داد، مسافران عزیز آنقدر می خندیند که یک دفعه چشمهایشان را که باز می کردند می دیدند توی بهشت هستند البته منظورم از بهشت شهر دوبی و یا سایر بلاد اجنبی نیست بلکه همان بهشت است! در ضمن بدون روزنامه اصلا وارد هواپیما نشوید شاید مشایی ای یا کسی توی این مایه ها شب قبل سخنرانی کرده باشد از ما گفتن بود!

5- از ما گفتن بود!!!!






نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : فرزاد

چند روز در سال کار می کنی؟

یک مرد پس از ۲ سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت کرد: «از تو به خاطر ۱ یا ۲ روز کاری که تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود.»
مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود.
مدیر : یک سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضی مواقع ۳۶۶.
مدیر: یک روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدیر: تو چند ساعت در روز کار می کنی؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدیر: بنابراین تو چه کسری از روز را کار می کنی؟
مرد: ۳/۱
مدیر: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز می شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدیر: آیا تو تعطیلات آخر هفته را کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: در یک سال چند روز تعطیلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز یکشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدیر: متشکرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز کم کنی، چند روز باقی می ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدیر: من به تو اجازه می دهم که در تا ۲ هفته در سال از مرخصی استعلاجی استفاده کنی .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز کم کنی ، چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدیر: آیا تو در روز جمهوری (یکی از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: آیا تو در روز استقلال (یکی دیگر از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز اول سال به سر کار می روی؟
مرد: نه آقا.
مدیر :بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز کریسمس کار می کنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: هیچی آقا.
مدیر: پس تو چه ادعایی داری؟
مرد: !!!
نتیجه اخلاقی: هرگز از مدیریت منابع انسانی کمک نخواهید.
مدیریت منابع انسانی =
HR یعنی High Risk = ریسک بالا

 





نوع مطلب : انسان، سرگرمی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic