همه چیز دونی!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
 
402198_PZwfP4O9.jpg
 
 
مجسمه بابك خرمدین در باكو آذربایجان ساخته شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حتما درباره ی بابک خرمدین تا کنون شنیده اید!
سردار بزرگ ایرانی که از آذربایجان کنونی بر علیه حکومت اعراب که پس از
حمله شان به ایران به پاکرده بودن به پا خاست...
ولی ماجرا به همینجا ختم نمی شود!
بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران است!
او به همراه مازیار بر علیه حکومت اعراب قیام کرد و سر انجام به دست
ناپاک ترین و دجال ترین حاکم بنی عباس پس از تحمل زجر بسیار کشته شد.
کشته شدن بابک همواره یکی از رویداد هاییست که در آن اوج وفاداری و
پایبندی به میهن پاکمان ایران دیده می شود.
بابک بدون شک یکی از اسطوره های تاریخ ایران زمین است.
و اعدامش بدون شک یکی از تلخ ترین رویدادهاست
روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را
درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در
شهر بگردانند.
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه
برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار
شد.
برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....
که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد،
چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این
اسمِ دژخیم بود و همه او را میشناختند.
ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش
نشست و به او گفت: تو که این همه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید
که طاقتت دربرابر مرگ چند است.
بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران
میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت:
وقتی دست هایم را قطع کنند خون های بدنم خارج می شود و چهره‌ام زرد می
شود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است
چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود.
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین درغلتید،
خلیفه دستور داد شکمش را پاره کنند.
پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند..
آخرین گفتار بابک چنین بوده است:
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را
خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود
آن را سرنگون خواهد نمود.
تو اکنون که مرا تکه تکه می کنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران
ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر
خواهد داشت.
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه
بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز
آنرا فراموش نخواهند کرد.
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد
تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون
بجوش آمده آماده طغیان هستند.
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه
برخیزند و میهن خویش را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب
برهانند.
اما تو ای افشین . . . در انتظار و بدین سان نخست دست چپ بابک بریده شد و
سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو
رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود:
پاینده ایران...
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری
قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای
ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که
محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در
شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی
داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی می شد.
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد
دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
طبری می نویسد که وقتی دژخیم دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او
نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز
در بغداد بردار کردند.(تولدی دیگر-شجاع الدین شفا)
باز هم خواهشمندم برای آگاه شدن پارسیان از سرگذشت این سردار راستین
ایران هم اکنون این را به اشتراک بگذارید




نوع مطلب : علمی، تاریخ و تاریخی، زندگینامه، 
برچسب ها :
یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
 
پروفسور حسابی بعد از ملاقاتی که با انیشتین دارند و پس از آنکه انیشتین
به ایشان نوید می دهند که نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیک
را در جهان متحول خواهد کرد، به پروفسور پیشنهاد  می دهد که برای تکمیل
نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیکاگو به کار خود ادامه دهد.
 
در اینجا خاطره ای از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده که هر ایرانی را
به فکر وا می دارد.
 
 
" دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های
متعدد و معتبر آن بود. من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به
کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده
بودند. از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش
نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی
محققین و اساتید، فراهم کرده بودند. نکته خیلی مهم و حائز اهمیت،
آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی
می شد، که در آن آزمایشگاه به من داده بودند، این میز کشوی کوچکی داشت،
از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم، و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک
افتاد. دسته چک را برداشتم، و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است.
فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود
بردم.چک را به او دادم، و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم.
موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است، ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر
قبلی بوده، و در کشوی میز من جا مانده است، واضافه کردم، مواظب باشید،
چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.
پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای
شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در
هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده
تجهیزات اطلاع بدهید.آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند
و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می
نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت
بیشتری پیش می روند.
توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این
جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء
استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟
 با لبخند بسیار آموزنده یی چنین پاسخ داد: بله، حق با شماست. ولی باید
قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می
آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، نیست.
« این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته یی ساده که
متاسفانه ما در کشورمان، نسبت به آن بی توجه هستیم
یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا
به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد، که من از طرز دقت او
نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار جذابی کنارم آمد، و گفت:
آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟
آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟
من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من
مشغول تجربه ی نظریه ی خودم، در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم، برای
همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از
آزمایش های متعدد، روی فلز های معمولی خلاص می شدم، و نتایج بهتری را در
فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.
او به محض شندیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟
گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و
میله آهنی تجربیاتی داشته ام، ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که
دستیابی به خواسته ام غیز ممکن است.
پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده یی کرد و اشاره کرد که
همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با
لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا
داد و خداحافظی کرد، و رفت. من که هنوزباورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور
قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.
در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه
ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی
جعبه قرار داشت، که نوشته بود:« امیدوارم این شمش طلا ، به طول 25 سانتی
متر، و با قطر 5سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا
کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما، بدست دهد
با ناباوری، ولی اشتیاق و امید به آینده یی روشن کارم شروع کردم.شب و روز
مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.حالا دیگر نظریه
ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده یی شده بود.
بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به
دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلا خرده شده و تکه تکه را که
هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک جعبه روی میز خانم
تلفنچی گذاشتم. به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر
مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست
آوردید؟فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست
آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران
هستم زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، ودر جعبه را باز کردم و شمش
تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون
قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها
دور ریخته شده است. خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیش تری زد و به
من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است.مسئولیت پس
دادن این شمش با من است.
وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می
آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان
خاطر و احترام  کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در
یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که
شما تلفنچی باشید یا استاد، مجموعه آن مراکز در کشور های پیشرفته دارای
احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات
و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز
توسعه علمی در پی نخواهد داشت."
 
منبع: کتاب استاد عشق




نوع مطلب : انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
پروفسور توفیق موسیوند
مخترع نخستین قلب مصنوعی داخل بدن انسان
 
برای پسربچه‌ای که تا چهارده‌سالگی چوپانی می‌کرده و حتی بعد از مهاجرت نیز شب‌ها را به ظرف شستن می‌گذرانده چه سرنوشتی را پیش‌بینی می‌کنید؟ خیلی بعید است که او را یکی از برترین مخترعین و جراحان قلب جهان تصور کنید. پروفسور توفیق موسیوند که در خارج از ایران Tofy Mussivand نامیده می‌شود، در روستای ورکانه استان همدان چشم به جهان گشود. او که در دوران کودکی و نوجوانی مجبور به چوپانی بود شب‌های تابستان که روی پشت‌بام دراز می‌کشید، مدت‌ها به آسمان و ستارگانی که به او چشمک می‌زدند خیره می‌شد، به دلایل آفرینش جهان فکر می‌کرد و از خود می‌پرسید: «هدف و منظور از خلقت این نقاط نورانی و زیبا چیست؟ من چه كسی هستم و در كجای این دنیای بزرگ ایستاده‌ام؟».
‌این‌که چنین سوالاتی از ذهن یک کودک چوپان بگذرد به‌ نظر عجیب می‌رسد ولی دکتر موسیوند از همان کودکی نیز مشتاق خواندن و یادگیری چیزهای جدید بود و همین ویژگی به او کمک کرد که از محیط روستا خارج شده و ابتدا به دانشگاه تهران و سپس با بورسیه‌ای که به دست آورد به دانشگاه آلبرتا کانادا برسد. البته او کسی نیست که گذشته خود را انکار کرده یا از آن احساس پشیمانی کند، به همین دلیل وقتی برای همایش بین‌المللی بوعلی‌سینا بعد از 37 سال به ایران سفر می‌کند چنین می‌گوید: «آمده‌ام تا سرى به زادگاهم، ورکانه، بزنم و گله گوسفندها را ببینم و به آسمان صاف و پرستاره خیره بشوم و یك بار دیگر به سال‌هاى دور كودكى‌ام بازگردم و آن نقطه عزیمتى را بیابم كه هرگز فراموشش نكرده و نمى‌كنم. راستش من با یاد كودكى آرامش پیدا مى‌كنم. آنجا هم همیشه دنبال خاطراتى بوده‌ام كه در دنیاى مدرن و پیچیده به من آرامش بدهد كه آن‌ها را در چوپانى و همان شب‌هاى مهتابى مى‌یافتم. چوپانى انسان را به اصل خود و خدا و طبیعت نزدیك مى‌كند».
او سال‌های ابتدایی در کانادا را به یادگیری زبان، تحصیل در طول روز و کار طاقت‌فرسا در شب به عنوان یک ظرف‌شوی گذراند تا توانست از دانشگاه در رشته‌های مدیریت و مهندسی مکانیک فارغ‌التحصیل شود. سپس با خانمی کانادایی به نام دیکسی لی ازدواج کرد. در دهه 1970 سمت‌های متعددی را به عنوان یک مهندس برعهده داشت تا زیربنای یک آلبرتای جدید را پی‌ریزی کند. بعد از نقل مکان با همسر و دو پسرش به کلیولند در اوهایو بود که دوباره سوالات مربوط به رمز و راز جهان به سراغش آمده و او را به بازگشت به دانشگاه و تحصیل علوم پزشکی در دانشگاه آکرون و کالج پزشکی شمال‌ شرقی دانشگاه اوهایو مشتاق کرد. در این زمان بود که تلفیق علوم مهندسی و پزشکی به او کمک کرد تا به دانش نوینی در زمینه اعضای مصنوعی دست یافته و بتواند بعد از مدتی قلب مصنوعی انسان را اختراع کند. بعد از سه سال کار در کلینیک کلیولند، دکتر ویلبرت کئون از انستیتو قلب اوتاوا از او درخواست کرد تا سرپرستی تیم قلب مصنوعی انستیتو را برعهده بگیرد. آنجا بود که چوپان سابق توانست فن‌آوری قلب مصنوعی خود را گسترش داده و آن را به استانداردی برای آینده تبدیل کند.
از آن به بعد بود که شهرت وی عالم‌گیر شد و وی ریاست بسیاری از هیئت‌های علمی و تخصصی و سمت استادی رشته‌های جراحی و مهندسی در دانشگاه‌های اوتاوا و کارلتون را برعهده گرفت. فعالیت‌های تحقیقاتی او باعث به وجود آمدن سالی 1000 شغل در کانادا و سرریز شدن بیش از 200 میلیون دلار سرمایه‌گذاری خارجی در طی ده سال شده است.
دکتر موسیوند اختراعات بسیاری را به ثبت رسانده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: قلب مصنوعی کنترل از راه دور که پس از قرار گرفتن در بدن بیمار می‌توان از طریق ماهواره، اینترنت و تلفن از وضعیت آن و همچنین وضعیت سلامت بیمار آگاه شد و امکان ارسال برق به آن بدون ایجاد سوراخی در بدن، از طریق سیستم الکترومغناطیسی فراهم است. ثبت اطلاعات ژنتیکی به وسیله استفاده از اثر انگشت بدون نیاز به خونگیری و تنها از طریق انگشت‌نگاری و ساخت زیرپیراهنی که می‌تواند فشار خون و کارکرد قلب را در کسانی که قلبشان خوب کار نمی‌کند، کنترل کند از دیگر اختراعات این دانشمند ایرانی است.
از تمامی این افتخارات و اختراعات که بگذریم داستان زیباترین هدیه‌ای که پرفسور موسیوند دریافت کرده نیز بسیار خواندنی است. او این داستان را چنین نقل می‌کند: «طبق قوانین مرسوم كانادا هدیه دادن به پزشكان و هدیه گرفتن از آن‌ها ممنوع است. یك روز دیدم شخصى از شبكه‌ای كانادایی به دفتر كارم در بیمارستان اوتاوا آمد و بسته‌اى را جلوى من گذاشت كه از گرفتنش امتناع كردم. آن شخص خیلى اصرار داشت و همین باعث شد كه بسته را باز كنم. هفت حلقه فیلم از همدان و زادگاهم روستاى وركانه بود كه خودشان تهیه كرده بودند. گریه‌ام گرفت و به این فكر كردم كه چطور براى یك شبكه كانادایى این قدر زادگاه من و آن خانه محقر سنگى اهمیت داشته كه هزاران كیلومتر را طى كنند و از آن فیلم بسازند. آن‌ها این كار را كرده بودند كه بدانند واقعا من یك چوپان در دره‌هاى كوه الوند بوده‌ام و این به جرئت مهم‌ترین هدیه زندگى من بود».
دکتر موسیوند رسالت خود را چنین شرح می‌دهد و چه خوب بود که تمامی دانشمندان و پزشکان چنین رسالتی را بر دوش خود نیز می‌دیدند: «برای من آنچه مهم است خدمت به بشر است نه تنها به مردم كشورم بلكه به مردم تمام دنیا. در واقع جز این نیز نباید باشد، رسالت من به عنوان یك پزشك، كمك به بیماران، تعلیم و تربیت پزشكان دیگر و این بار ابداعات و اكتشافاتی است كه بتواند به نوعی به بشر كمك كند»













نوع مطلب : زندگینامه، 
برچسب ها :
دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد
 
در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/02.jpg
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.
 
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/05.jpg
رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز
یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/04.jpg
 
20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.
 
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/03.jpg
40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او
درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:
مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/01.jpg
 
داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.
حالا "آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟"
یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.




نوع مطلب : انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :
دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

برخی از حوادث جالب و آشکار از زندگی آلبرت انیشتین که اخیرا توسط مجله تایم به عنوان مرد قرن مفتخر شده بود

یک روز در هنگام تور سخنرانی ، راننده آلبرت انیشتین ، که اغلب در طول سخنرانی او در انتهای سالن می نشست ، بیان کرد که او احتمالا میتواند سخنرانی انشتین را ارائه دهد زیرا چندین مرتبه آنرا شنیده است. برای اطمینان بیشتر ، در توقف بعدی در این سفر ، انیشتین و راننده جای خود را عوض کردند و انشتین با لباس راننده در انتهای سالن نشست.

پس از ارائه سخنرانی بی عیب و نقص ، توسط یک عضو از شنوندگان از راننده سوال دشواری خواسته شده بود. راننده انشتین خیلی معمولی جواب داد: "خب ، پاسخ به این سوال کاملا ساده است. من شرط می بندم راننده من ، (اشاره به انشتین) که در انتهای سالن وجود دارد ، می تواند پاسخ این سوال را بدهد."

 

همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند. انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم." هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار را بکنم هیچ کسی اینجا مرا نمی شناسد."

 

 

از آلبرت اینشتین معمولا برای توضیح نظریه عمومی نسبیت سوال میشد و او یکبار اینگونه پاسخ داده بود: " دست خود را بر روی اجاق گاز داغ برای یک دقیقه قرار دهید ، و این عمل مانند یک ساعت یک به نظر می رسد ، حال با یک دختر خوشگل یک ساعت بنشینید ، و این عمل مانند یک دقیقه به نظر می رسد. این نسبیت است.!"

 

هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی شناخت. انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین کجاست. راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون ادرس خانه انشتین را میداند. آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین پاسخ داد :" من اینشتین هستم . من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام ، می توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ " . راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ کرایه ای نیز نگرفت.

 

 

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید." 
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم.





نوع مطلب : زندگینامه، 
برچسب ها :
یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
اختراع‌هایی که مخترعین خود را کشتند

تاریخ انتشار : شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۵:۳۷

تغییرات بسیار وسیع و گسترده ای که ما امروزه در جهان شاهد آن هستیم مدیون تلاش های دانشمندانی است که برای پیشرفت علم و دانش تلاش کرده اند. در این میان تعدادی از این دانشمندان حتی جان خود را در این راه از دست دادند.

به گزارش باشگاه خبرنگاران، در طول تاریخ بشر اختراع های بسیاری صورت گرفته است. اختراعاتی در زمینه های مختلف مثل هوانوردی، علوم پزشکی ، مهندسی و یا اتومبیل ها و بسیاری موارد دیگر که زندگی بشر را برای همیشه تغییر داد. اما در بسیاری موارد و در زمان آزمایش های اولیه این وسایل آنچنان که باید امن نبودند و به مرگ سازندگان خود منجر شدند. در این مطلب قصد داریم تا شما را با مخترعینی آشنا کنیم که با اختراع خود کشته شدند.

فرانز ریشلت
این مرد فرانسوی که در اتریش به دنیا آمده بود مخترع و پیشتاز در زمینه فنون و طراح چتر و چتربازی بود. او در توانست یک چتر خاص را طراحی کند که توسط شخص چترباز پوشیده می شد و پس از پرش چتر آن باز می شد. وی چندین بار به وسیله آدمک این چتر را از طبقه پنجم آپارتمان محل زندگی خود با موفقیت آزمایش کرد ولی میل داشت تا یک تست با انسان نیز انجام دهد. نهایتا در ۴ فوریه ۱۹۱۲ او خود با پرش از برج ایفل سعی در آزمایش اختراع خود را داشت که به دلیل باز نشدن چتر وی به زمین برخورد کرد و کشته شد.

اوتو لیلنتال
این مرد آلمانی یکی از اولین انسانهایی بود که به رویای انسان برای پرواز کردن جامع عمل پوشاند. او اولین انسانی بود که به صورت موفقیت آمیز چندین گلایدر را طراحی کرده و ساخت و همچنین چندین پرواز موفق و ثبت شده را با گلایدر را انجام داد و لقب " پادشاه گلایدر " به او داده شد. تصاویر او در بسیاری از نشریات و مجلات جهان چاپ می شد. در ۹ آگوست ۱۸۹۶ او در یک پرواز با گلایدر دچار حادثه شد و از ارتفاع ۱۷ متری سقوط کرد. او روز بعد به دلیل شکستگی ستون فقرات از دنیا رفت.

ویلیام بالوک
این طراح و مخترع آمریکایی در سال ۱۸۶۳ یک ماشین چاپ جدید با سرعت بیشتر را طراحی کرده و ساخت. این ماشین که از قطعات متحرک بسیار زیادی تشکیل شده بود یک انقلاب واقعی در صنعت چاپ به حساب می آمد. او در ۳ آوریل ۱۸۶۷ و درجریان کار با یکی از ماشین های خود دچار مشکل شده و پای او شدیدا آسیب دید. او چند روز بعد به قانقاریا مبتلا شد و در حین عمل جراحی درگذشت.

جی – پاری توماس
این مهندس و راننده اهل ولز همیشه رویایی شکاندن رکورد سرعت با اتومبیل را داشت. او در این راه و به منظور رسیدن به این هدف اتومبیلی به نام " Babs " را طراحی کرده و ساخت. او در این زمان با رسیدن به سرعت ۲۷۳ کیلومتر بر ساعت توانست رکورد سرعت را برای خود بدست بیاورد. در سال ۱۹۲۷ رکورد او توسط راننده دیگری شکسته شد و وی به تاریخ ۳ مارس ۱۹۲۷ و در حالی که سعی می کرد رکورد جدیدی را با خودروی خود به جا بگذارد دچار حادثه شده و کشته شد.

توماس میدگلی
این شیمیدان آمریکایی مخترع گازهای CFC و بنزین سرب دار بوده است . بسیاری وی را مخربترین موجود زنده بر روی زمین برای اتموسفر زمین می دانند زیرا این دو اختراع او به مرگ بسیاری از انسان ها و مشکلات زیادی برای محیط زیست منجر شد. او در میان سالی به ویروس فلج اطفال آلوده شد که به فلج شدن وی منجر شد. او برای حرکت کردن وتعویض ملافه هادر تخت دستگاهی را طراحی کرد که همین دستگاه باعث خفه کردن و مرگ او شد.

ماری کوری
شاید بتوان لقب معروفترین دانشمند و مخترعی را که با اختراع خود کشته شده است را به ماری کوری داد.این فیزیک دان فرانسوی کاشف رادیواکتیو بود و آزمایشات فراوانی را برای پی بردن به خواص و قابلیتهای این ماده صرف کرد. او در سال ۱۹۰۳ میلادی به دریافت جایزه فیزیک نوبل مفتخر شد. او در ۴ جولای ۱۹۳۴ به دلیل ابتلاء به سرطان ناشی از قرار گرفتن در معرض تشعشعات هسته ای از دنیا رفت

پی‌نوشت:البته دكتر گیوتین فرانسوی هم در این لیست قرار میگیرد كه توسط اختراع خودش(گیوتین!)گردن زده شد.




نوع مطلب : علمی، انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :
چهارشنبه 10 اسفند 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
نوزاد بی کس دیروز ، استاد امروز دانشگاه اسلو سوئد
 
یک معلم مدرسه در سال ۱۳۵۱ بر در خانه‌ای در خیابان مولوی ِ تهران، نوزادی را می‌یابد که والدینش به سادگی ر‌هایش کرده بودند، نوزادی که سر از پرورشگاه نارمک تهران درآورد. ۷ ماه بعد زن و شوهری سوئدی او را که به دلیل گریه زیاد در پرورشگاه اشک» نام گرفته بود به فرزندی پذیرفته و با خود به سوئد بردند
 
 اشک، سال‌های بسیار، خود را سوئدی می‌دانست تا اتفافاً دریافت که ریشه ایرانی دارد و بازهم اتفاقاً چنان به فرهنگ و زبان ایرانی دل بست که همه مدارج ممکن را در بزرگسالی در رشته‌ای مربوط به ریشه خود طی کرد
 
گفت‌وگوی الهه روانشاد با پروفسور اشک دالن: نوزاد خیابان مولوی آن روز، اشک ِ پرورشگاه نارمک، امروزه پروفسور اشک دالِن نام دارد و استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلوی نروژ است. کتاب دستور زبان فارسی او کتاب مرجع در این رشته در اسکاندیناوی است. ترجمه اشعار مولانا و حافظ، چهارمقاله نظامی عروضی و فخرالدین عراقی از جمله دیگر آثار اوست. رادیوفردا با  پروفسوراشک دالن درباره زندگی او و همچنین جایگاه زبان فارسی در اسکاندیناوی گفت‌و‌گو کرده است
 
اشک دالن: من اشک دالن هستم و در سال ۱۳۵۱ در ایران به دنیا آمدم و الان ۳۷ سال است که در کشور سوئد زندگی می‌کنم.
-زندگی شما در کشور سوئد داستان خودش را دارد
 
 
-گویا شما هرگز در ایران بزرگ نشدید و زبان فارسی را هم در ایران نیاموخته‌اید؟
-درست است. من هفت ماه اول زندگیم در یک پرورشگاه در تهران زندگی کردم و در هفت ماهگی پدر و مادر فعلی من از سوئد به ایران آمدند و مرا به فرزندی قبول کردند و من در سوئد بزرگ شدم و هیچ ارتباطی با ایران و فرهنگ ایرانی نداشتم تا زمانی که به
۲۰ سالگی رسیدم
 
-اگر امکان دارد در مورد این که چرا در پرورشگاه بودید، توضیح دهید؟
-تا آنجایی که من اطلاع دارم فردی مرا جلو منزل شخصی در خیابان مولوی در سال
۵۱‌‌ رها کرده بود. آقایی که معلم مدرسه‌ای در نزدیک‌‌ همان خیابان بود مرا پیدا کرده و چند ساعت از من نگهداری کرد و بعد مرا به پرورشگاه نارمک تهران سپرده بود
 
-شما به طور کامل سوئدی بزرگ شده‌اید و همیشه خود را سوئدی می‌دانستید. چه شد که ناگهان به فرهنگ ایران و زبان فارسی علاقه‌مند شدید؟
- من خودم را سوئدی می‌دانستم، اما شاید در سن
۱۲ یا ۱۳ سالگی متوجه شدم که ریشه‌ام در یک جای دیگر است، یعنی کشور ایران و خیلی مشتاق بودم و علاقه‌مند شدم بیشتر در مورد ایران و فرهنگ آن بدانم. چند سال طول کشید، کتاب‌هایی در مورد ایران خواندم و اتفاقا دو دوست ایرانی پیدا کردم که خیلی در مورد کشور ایران از آنها یاد گرفتم و بالاخره کنجکاو شدم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم
 
-چگونه زبان فارسی یاد گرفتید؟
-وقتی می‌خواستم دانشگاه بروم رشته خبرنگاری را انتخاب کردم، ولی چون به نظام وظیفه رفته بودم شش ماه وقت آزاد داشتم، بنابراین در رشته زبان فارسی ثبت نام کردم و چند کلاس زبان فارسی رفتم و شیفته این زبان شدم و خیلی دوست داشتم آن را ادامه دهم، یعنی‌‌ همان رشته ایران‌شناسی را چون چند معلم و استاد خیلی خوب و باسواد داشتم که چشم‌های مرا به فرهنگ و تاریخ ایران باز کرده بودند و شیفته یاد گرفتن بیشتر در مورد این زبان و فرهنگ بودم
 
-آقای دالن، اسم شما «اشک» است. این اسم مخفف نام دیگری است یا از ابتدا همین بوده است؟ -اسم من داستانی دارد. این اسم به ظاهر مخفف نام اشکان، پادشاه اول و دوم سلسله اشکانیان است که اسم‌شان اشک اول و اشک دوم بود. ولی من اسمم را در‌‌ همان پرورشگاه نارمک تهران گرفته بودم، چون کارمندان آنجا اسم‌هایی برای بچه‌ها انتخاب می‌کردند و من چون بیشتر از بچه‌های دیگر گریه می‌کردم اسم «اشک» را روی من گذاشتند. وقتی قرار بود به سوئد بیایم برای من گذرنامه صادر کردند و‌‌ همان اسم اشک در گذرنامه هم ثبت شده و در گذرنامه سوئدی هم همین طور
 
-آقای دالن، شما به عنوان یک سوئدی تمام‌عیار و هم‌زمان به عنوان یک ایرانی‌تبار که در بزرگسالی به فرهنگ ایرانی علاقه‌مند شده و خودش استاد زبان و ادبیات فارسی است و می‌تواند نگاهی عمیق به هر دو فرهنگ داشته باشد، تصور می‌کنید فرهنگ سوئدی چه بینشی نسبت به فرهنگ ایرانی دارد و اختلاط این دو فرهنگ را چگونه می‌بینید؟
- اگر این رابطه را محدود کنم به مسائل فرهنگی، فکر می‌کنم ارتباط ایران و سوئد تقریبا به
۱۵۰ سال پیش برمی‌گردد البته ریشه‌های عمیق‌تری هم دارد، ولی می‌شود گفت سوئدی‌ها یک دیدگاه رمانتیک یا [دچار] شرق‌زدگی نسبت به ایران داشتند که در ۲۰ سال اخیر بیشتر به واقعیت نزدیک شده و اکنون یک ارتباط عمیق‌تر فرهنگی بین دو کشور وجود دارد از نظر ترجمه کتاب یا فیلم و برنامه‌های تلویزیونی. اگر بخواهیم به اختلافات بپردازیم، بیشتر این اختلافات در شکل و فرم است، یعنی می‌بینیم اشتراکات زیادی در ویژگی‌های مختلف وجود دارد از رسم و رسومات روزمره مانند غذاخوردن گرفته تا دیدگاه‌های فلسفی و تعبیرات ادبی. من فکر می‌کنم کسانی که می‌توانند پلی باشند بین دو فرهنگ می‌توانند اشتراکات این دو فرهنگ را معرفی کنند تا مردم این دو کشور به هم نزدیک‌تر شوند و احساس همبستگی کرده و در درون خودشان دیگری را منعکس کنند
 
 
-شما استاد رشته زبان و ادبیات فارسی هستید و سوئدی ایرانی‌تبار. از دیدگاه شما استقبال فرهنگ‌های غربی از ادبیات فارسی چگونه است و تا چه حد داوطلب ادامه چنین رشته‌ای هستند؟
- طی
۲۰ سال اخیر وضعیت زبان فارسی در کشورهای اسکاندیناوی تغییر پیدا کرده است. تا پیش از آن زبان فارسی مثل یک زبان مرده تدریس می‌شد، ولی طی سال‌های اخیر مانند یک زبان زنده بررسی می‌شود در محافل فرهنگی و دانشگاهی. قبلا علاقه به متون خیلی قدیمی یا شناخت دقایق زبانی وجود داشت، ولی امروز خیلی از محققان و دانشجویان به جامعه امروز ایران و ادبیان معاصر این کشور علاقه دارند و این از تعداد بیشتر پذیرش دانشجو مشخص می‌شود. اگر ۲۰ سال پیش فقط دو یا سه نفر دانشجوی زبان فارسی داشتیم امروز بیش از ۵۰ نفر سالانه درخواست شرکت در این کلاس‌ها را دارند که حدود ۳۰ نفر را می‌پذیریم و این برای ما جای خوشحالی است و برای زبان فارسی روند مثبتی است
 
 
-آقای دالن، چیزی حدود ۱۰۰ سال پیش یک سوئدی به نام هرملین رباعیات خیام را ترجمه کرد به زبان سوئدی و از آن تاریخ به بعد مردم اسکاندیناوی بسیار علاقه‌مند شدند به رباعیات خیام. اما در مورد هرملین شایعاتی وجود دارد مبنی بر این که چنان شیفته خیام شده بود که آخر عمر کارش به دیوانگی و تیمارستان کشید. در این باره توضیح دهید. هرملین شخصیت عجیبی بود. او ۱۴۰ سال پیش در جنوب سوئد به دنیا آمد و جوانی‌اش را مدتی در هند گذراند و آنجا یک منشی داشت که به هرملین زبان فارسی یاد داد که در آن دوران زبان رسمی هند بود. هرملین پس از بازگشت به سوئد اعتیاد به الکل پیدا کرد و در یک بیمارستان بستری شد. پس از آن به ترجمه آثار فارسی به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰ هزار صفحه شعر فارسی را به سوئدی برگرداند. به نظر من او هیچ بیماری و جنونی نداشت، بلکه یک روش زندگی برای خود داشت که با محیط خانوادگیش تناسبی نداشت، چون اشراف‌زاده بود. هرملین شیفته ادبیات ایران شد و برجسته‌ترین نماینده ادبیات ایران بود. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد. او در واقع یک عارف بود که شیفته ادبیات فارسی شده بود به خاطر جنبه عرفانی این ادبیات. او بیشتر از مولانا الهام گرفته و تلاش می‌کرد پیوندهای مشترک در بین عارفان پیدا کند. او احساس می‌کرد عرفان ایرانی پیامی دارد برای مردم یا برای انسان معاصر و هرملین تلاش می‌کرد این پیام را معرفی کند
 
 
دانستن زبان فارسی و بازگشت به اصل ایرانی بودن، تا چه حد بر زندگی شما موثر بوده و آیا زندگی‌تان را پربار‌تر کرده است؟
-این سوال خوبی است. من فکر می‌کنم با جریانی که در یادگیری زبان فارسی طی کردم قدم به قدم لذت زیادی بردم و از ابعاد مختلف به فرهنگ ایرانی نزدیک شدم و می‌توان گفت آدم پخته‌تری شدم در این سفر یا جریانی که طی کردم. احساس می‌کردم انسانی با دو بعد بودم، یک بعد سوئدی و یک بعد ایرانی، ولی با یادگیری زبان فارسی و مسلط شدن به آن شکاف و فاصله بین این دو بعد را برداشتم و این پلی بود برای من. احساس می‌کنم آدم پربار‌تر و پخته‌تری شده‌ام
 
 
-داستان زندگی شما بیشتر شبیه افسانه و باورنکردنی است. از دم در خانه‌ای در خیابان مولوی تا تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه اسلو، چیزی است که کمتر اتفاق می‌افتد. دیدگاه پدر و مادر سوئدی شما درباره این که شما به فرهنگ و تاریخ ایران چنین علاقه‌مند هستید چیست؟
- پدر و مادر فعلی من همیشه مرا پشتیبانی کردند و خیلی خوشحال هستند که من به ریشه خودم راه پیدا کردم. بزرگ‌ترین هدیه برای یک بچه پشتیبانی پدر و مادر است، یعنی حمایت پدر و مادر و کمک آن‌ها برای این که بچه به انگیزه‌ها و آرزوهایی که دارد برسد
 
 
-هیچ‌گاه فکر کردید به ایران بروید و بگردید تا شاید پدر و مادر بیولوژیکی خود را پیدا کنید؟
- من وقتی متوجه شدم در ایران به دنیا آمده‌ام یعنی
۱۲ یا ۱۳ سالگی، خیلی علاقه داشتم به ایران سفر کنم. چند بار هم به ایران سفر کردم و از طریق همسرم که ایرانی است وارد یک خانواده ایرانی شدم و آنها مرا جزیی از خانواده خود می‌دانند و برای من جای خوشحالی است که در چنین موقعیتی هستم. من اصلا نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم یک روز این طور شود



نوع مطلب : زندگینامه، علمی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید




نوع مطلب : مذهبی، انسان، زندگینامه، طنز، 
برچسب ها :


شاید برای اکثر ما جالب باشه که بدانیم شخصیت‌های مشهور و دانشمندانی که در کتب درسی و غیردرسی (ویا از طرق دیگر) با آنها آشنا می‌شویم دارای چه مقدار از توانایی هوشی(Intelligence Quotient) یا به اختصار IQ هستند؟در ابتدا باید به این موضوع اشاره کنم , افرادی که دارای ضریب هوشی بالاتر از ۱۳۰ هستند افرادی تیزهوش و آنهایی که دارای IQ بالا تر از ۱۵۰ هستند را نابغه می‌نامند.
آلبرت اینشتین IQ=160آرنولد(بازیگر ترمیناتور)IQ=135بتهونIQ=165فرانکلینIQ=160
بیل کلینتون(رئیس جمهور اسبق امریکا)IQ=137بیل گیتسIQ=160
پاسکالIQ=195بابی فیشرIQ=187داروینIQ=165چارلز دیکنزIQ=180آیزنهاورIQ=122هگلIQ=165گالیلهIQ=185گری کاسپارفIQ=190جرج بوش پدرIQ=98جرج بوش پسرIQ=125هانس کریستین اندرسونIQ=145جیمز واتIQ=165کندیIQ=119گوتهIQ=210کپلرIQ=175
لئوناردو داوینچیIQ=220ناپلئونIQ=145نیکول کیدمنIQ=132شارون استونIQ=154اسحاق نیوتونIQ=190ولترIQ=190


به روز رسانی #1:ابن سینا:310


نمره شما چنده؟! برای فهمیدنش به سایت زیر برید و امتحان تست هوش بدید.
http://tanzimekhanevadeh.ir/IQ.htm
 




نوع مطلب : زندگینامه، انسان، سرگرمی، علمی، 
برچسب ها :



To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه



To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد




وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
(چارلی‌ چاپلین)







نوع مطلب : مذهبی، زندگینامه، سینما، ادبیات، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :