همه چیز دونی!
یکشنبه 7 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک

هی ما میگیم اجناس چینی کیفیت ندارن، شما باور نمیکنید!

http://www.redlink1.com/mydocs/group/21/02.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/21/03.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/21/04.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/21/05.jpg

ریَکشن شخص سمت راستی که عینک به چشم داره رو دقت کنید!





نوع مطلب : عكس، طنز، 
برچسب ها :
یکشنبه 7 فروردین 1390 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

اگر شما ذاتا” انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : “موقع تکان دادن پیانوی بابام پام مونده زیرش”
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : “از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم”
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : “با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم”
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : “دیشب با قهوه جوش اینجوری شد”
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : “به سیم گیتارم گیر گیر کرده”
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : “چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد”
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: “که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است”
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : “الکی می گویند زانتیا ایربگ داره ”
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:”حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد”
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:”بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!

ببینم شما اینقدر بیکلاس بودی که همه اینو خوندی ؟





نوع مطلب : فرهنگی، طنز، 
برچسب ها :
یکشنبه 29 اسفند 1389 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

 

روان پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالى کند.

 

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است.

 

روان پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می دارد… شما می خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟





نوع مطلب : طنز، انسان، 
برچسب ها :
پنجشنبه 26 اسفند 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

گویند     مرا  چو   زاد     مادر                      پستان به دهان گرفتن  آموخت  
شب ها   بر ِ  گاهواری      من                      بیدار نشست  و  خفتن  آموخت
دستم  بگرفت  و پا  به  پا  برد                       تا شیوه ی  راه  رفتن  آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم                       الفاظ  نهاد    و  گفتن   آموخت
لبخند    نهاد     بر    لب    من                       بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی  اوست                     تا هستم وهست  دارمش دوست
                                                                                                                                           ( ایرج میرزا)
ایرج میرزای قرن 21
گوینــــــــد مرا چـــو زاد   مـادر                       روی کاناپه،   لمــــیدن آموخت   
شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح                       بنشست و کلیـپ  دیدن  آموخت
برچهـــره، سبوس و ماست مالید                        تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت
بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش                       تا رســم کمان کشـیدن  آموخت
هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح                         آیین ِ چروک چیـــــدن  آموخت
دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار                      همـــــواره طلا خریدن  آموخت
با دایــــــی و عمّه های جعــــلی                        پز دادن  و قُمپُــــــزیدن آموخت
با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند                        از قوم شــــوهر، بریدن آموخت
آســــــوده نشست و با اس ام اس                        جک های خفن، چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب وروز                       از پیک، مدد رسیــــدن آموخت
پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم                          گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت
بابــــــام    چــــو آمد از سر کـــار                      بیماری و قد خمیـــــدن  آموخت




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
پنجشنبه 26 اسفند 1389 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده كه زنش یهو ماهی تابه رو می كوبه تو سرش!

 

 

مرده می گه: برا چی این كار رو كردی؟

زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه تكه كاغذ پیدا كردم كه توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…

مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.

سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می كرد كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می كوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.

مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟

زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!





نوع مطلب : طنز، داستان، 
برچسب ها :
شنبه 21 اسفند 1389 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

 

به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!

 

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.

 

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.

 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.

 

كارت شناساییم با دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

 

روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!

 

كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

 

گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

 

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

 

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.

 

در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.

 

از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.

 

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

 

به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

 

چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آنها هم باشد.






نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :

           دخترها

 

توی ماهیتابه روغن میریزن

اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن

- تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن

چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن

 

             پسرها

 

توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن

ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

توی ماهیتابه روغن میریزن

توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن

چند تا فحش میدن

دنبال كبریت میگردن

با فندك اجاق گاز رو روشن میكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)

ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

تخم مرغی كه از روی كابینت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك میكنن

چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

میرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

تلویزیون رو روشن میكنن و صداش رو بلند میكنن

روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

تخم مرغها رو میشكنن و توی ماهیتابه میریزن

دنبال نمكدون میگردن

نمكدون خالی رو پیدا میكنن و چند تا فحش میدن

دنبال كیسهء نمك میگردن و بلاخره پیداش میكنن

نمكدون رو پر از نمك میكنن

صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

نمكدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

بوی سوختگی رو استشمام میكنن و میدون توی آشپزخونه

چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

سریع برمیگردن توی آشپزخونه

تخم مرغهایی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

ماهیتابه رو میندازن توی سینك

دنبال ظرفهای مسی میگردن

قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

یاد نمك میفتن و میرن نمكدون رو از كنار تلویزیون برمیدارن

چند ثانیه فوتبال تماشا میكنن

یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

روی باقیماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

چند تا فحش میدن و بلند میشن

نمكدون شكسته رو توی سطل میندازن

قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میكنن

چند تا فحش میدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زیر آب میگیرن

با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن

پارچه رو كه توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میكنن

نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن…

 





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :

پسرها :با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه میذارن
کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
پول و کارت رو میگیرن و میرن

دخترها :

با ماشین میرن دم بانک
در آینه آرایششون رو چک میکنن
به خودشون عطر میزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک میکنن
در پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
در پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
بلاخره ماشین رو پارک میکنن
توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
دنبال کارت عابربانکشون میگردن

کارت رو وارد دستگاه میکنن
توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن میگردن
کد رمز رو وارد میکنن
۲دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
کنسل میکنن
دوباره کد رمز رو میزنن
کنسل میکنن
دوست پسرشون رو صدا میزنن که کد صحیح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو میزنن
دستگاه ارور (خطا) میده
مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
دستگاه ارور (خطا) میده
بیشترین مبلغ ممکن در خواست میکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم میذارن
پول رو میگیرن
برمیگردن به ماشین
آرایششون رو توی آینه عقب چک میکنن
توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
استارت میزنن
پنجاه متر میرن جلو
ماشین رو نگه میدارن
دوباره برمیگردن جلوی بانک
از ماشین پیاده میشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر میدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم )
سوار ماشین میشن
کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
آرایششون رو توی آینه چک میکنن
احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
مندازن توی خیابون اشتباه
برمیگردن
میندازن توی خیابون درست
پنج کیلومتر میرن جلو
ترمز دستی رو آزاد میکنن. (میگم چرا انقدر یواش میره )

 

 





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
دوشنبه 9 اسفند 1389 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن…
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم…
آخرین کلمات یک متخصص خنثی بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد…
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار: نخیر حق تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه…
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرفها کوسه وجود نداره…
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم…
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی: مکانیک یادش رفته ترمز رو درست کنه!
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است…
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها…
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده…
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره…
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه…
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
یکشنبه 1 اسفند 1389 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 13 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات