نوع مطلب :ادبیات، 
برچسب ها :

به قلم : مهرداد مهدویان

در این سفرنامه سعی می کنم نکات جالبی که به نظرم اومده را بیان کنم و از پرداختن به جزئیات که هم برای خودم و هم برای شما خسته کننده خواهد بود ، پرهیز می کنم.

پرواز ما ساعت 9 شب روز 5 فروردین 90 به مقصد دهلی بود که حدود یک ساعت تاخیر داشت و مدت زمان پرواز 3:30 ساعت براورد شده بود و اختلاف زمان ما با هندوستان هم یک ساعت بود.
حدود ساعت 4 صبح به وقت دهلی رسیدیم و در فرودگاه تور لیدر همراهانمون را پیدا کردیم و به سمت هتل Blue Stone حرکت کردیم. بعد از اقامت در هتل ساعت 10 صبح اولین روز به Qutub Minar که 273 متر طول و 15 متر قطر پایین آن بود در 5 طبقه رفتیم و سپس مسجد قوه الاسلام را که مربوط به 800 سال پیش بود دیدیم. نماد بعدی در دهلی قدیم Raj Ghat یادبود مهاتما گاندی بود که قبلا خاکستر بدنش آنجا بوده ولی الان فقط آتش درآنجا روشن است.

سپس به دیدار کاخ ریاست جمهوری رفتیم. در کشور هند تمام امور در دست نخست وزیر است. کاخ رئیس جمهور 340 اتاق داشت و محل استقرار رئیس جمهور است. نماد دیگر، نماد کشته شد گان جنگ جهانی دوم هند با افغان ها و کشمیر بود که اسامی کشته شد گان روی دیواری حکاکی شده بود.

ساعت 9 صبح دومین روز به Akshar Duam رفتیم. دیدار این معبد بیش از 4 ساعت طول کشید. بسیار دیدنی بود. بعد از ظهر وقت آزاد داشتیم که به بازار دست فروش ها رفتیم و از بازار هنرهای دستی هند دیدار کردیم و چند تا گردنبند و چندین الهه مثل گنش، ویشنو، برهمن و شیوا که از نظر معنویت درجه دارند خریدیم. رومیزی های هند که حاصل هنر دست زنان هند بود نیز بسیار فریبنده بود.

ساعت 10 صبح سومین روز به دیدار مسجد جامع دهلی رفتیم و به بازدید از بیرون قلعه شاه جهان که گویا درون آن بسیار زیباست و جواهر کوه نور و تخت طاووس در است که نادر شاه آن ها را از ایران برده. مسجد جامع که توسط شاه جهان ساخته شده برای نماز جمعه است، حدوداً 20000 نفر در آن می توانند نماز بخوانند و یکی از بزرگترین مساجد آسیا است.

در مجموع شهر دهلی شهر کثیف و آلوده ای بود. آدمهایی دیدم که فقط زیر یک سایه زندگی می کنند، یک قابلمه فلزی جلوشون است که معلوم نیست توش چی هست، همونجا حموم می کردند و....، بچه های گرسنه دنبال توریست ها می دویدند و تقاضای غذا می کردند ، گاهی خیلی ناراحت می شدم و لیاقت این آدمها را بیشتر از این می دونستم.
ساعت 12 ظهر به سوی آگرا رفتیم. ساعت 7 شب به هتل Jey Pee رسیدیم. فاصله دهلی تا آگرا 200 کیلو متر است.
ساعت 10 صبح چهارمین روز به دیدار تاج محل که یکی از عجایب هفت گانه است رفتیم. در این مکان، ممتاز محل که از شاهزادگان صفوی بوده و شاه جهان به خاک سپرده شده اند. قبر وسط متعلق به ممتاز محل و در قبر سمت چپ شاه جهان به خاک سپرده شده. دور تا دور مقبره سوره یس با خطاطی زیبای امانت خان شیرازی نوشته شده. تاج محل دارای 22 گنبد به معنای 22 سالی که ساخت این بنا به طول انجامیده می باشد.

شاه جهان آخرین شاه مغول بوده که تاج محل به دستور او ساخته شده. معماری تاج محل را یک ایرانی به نام احمد لاهوری انجام داده است.مسئله جالب در این شهر وجود میمون ها بود که بالای سر هر قلعه ای به نظاره انسان ها مشغول بودند. گاوها، سگها، خوک ها، گرازها و میمون ها آزادانه در کنار خیابان در حرکتند و راننده بیچاره اتوبوس ما فقط بوق می زند.

سپس به قلعه سرخ آگرا رفتیم. پسر شاه جهان اورنگ زیپ، شاه جهان را در 8 سال آخر عمرش در این قلعه زندانی کرده بود. این قلعه توسط اکبر و جهانگیر و شاه جهان کامل شد. این قلعه محل سکونت جهانگیر بوده است. حیاط این قلعه بسار دیدنی مشرف به خوابگاه و ناهار خوری بود. جهانگیر با اینکه مسلمان بود یک همسر هندو، یک مسلمان و یک همسر مسیحی داشت. در وسط حیاط دیگر قصر تابستانی شاه بود. طراحی قلعه سرخ آگرا همانند تاج محل بود. در قسمتی که شاه جهان زندانی بوده یک مسجد کوچک به نام مینا مسجد که کوچکترین مسجد دنیا است که محل عبادت شاه جهان بوده است.

در شهر آگرا بسیار خوش گذشت، زیرا هر شب عروسی های مفصل در این هتل برگزار می شد و ما هم به عنوان مهمان به عروسی دعوت می شدیم.

ساعت 9 صبح پنجمین روز به بازدید شهر فاتح پور سیکریت رفتیم. این شهر در 40 کیلومتری شهر آگرا است. این شهر مدتی پایتخت بوده. این شهر را شهر ماسه ای گویند. آثاری از معماری هندی- اسلامی به چشم می خورد که با حیاط های متعدد نمای بسیار دیدنی را ایجاد کرده بود.

نهایتا به شهر جیپور که در 240 کیلومتری از آگرا واقع شده بود حرکت کردیم. ساعت 5 بعد از ظهر به شهر مهاراجه ها رسیدیم. کلمه جیپور در لغت به معنای پیروزی می باشد. حکومت این شهر به وسیله مهاراجه ها اداره می شود. در این شهر در هتل Golden to Lip مستقر شدیم. عصر همین روز به بازار جوهری محل که محل فروش جواهرات هندی است رفتیم.

ساعت 10 صبح روز ششم به قلعه آمر رفتیم. این قلعه کاخی بوده است که اکنون به موزه تبدیل شده است. بعد از موزه به رصدخانه رفتیم که بزرگترین رصدخانه در جیپور است. تمام بازدید ها به غیر از قلعه در قسمت قدیمی (صورتی رنگ) می باشد. مهاراجه پادشاه این ایالت است. رنگ خانه اش زرد رنگ است و لی خانه های دیگر صورتی رنگ است.

این طور که فهمیدم اختلاف طبقاتی در هند بسیار زیاد است و از همه بدتر طبقه گدا ها همیشه گدا ، طبقه کارگر و راننده همیشه در همون طبقه باقی می مانند . طبقه ثروتمندان و مهاراجه ها هم که خدائی می کنند. از همه غیر قابل درک تر برای من راضی و خوشحال بودن مردم در هر وضعیتی که بودند هست.

قصرآب قصری است که مهاراجه در آب ساخته است. لازم به ذکر است که قلعه ها توسط مهاراجه ها ساخته شده. درب قلعه با عاج فیل کار شده است. در قلعه دیوان عام قرار داشته که مهاراجه عوامل را می دیده.

سپس به شاپینگ مال رفتیم، ناهار خوردیم و سپس به موزه آمدیم. این موزه عکس و پارچه بود. سپس به موزه لباس های مهاراجه ها رفتیم. باز هم به بازارهای سطح شهر از جمله بازار جوهری و هوا محله رفتیم و مقداری خرید کردیم.

ساعت 9 صبح هفتمین روز به سمت دهلی حرکت کردیم. موقع برگشتن به ساکت مارکت رفتیم. به موقع پرواز کردیم و به سلامتی به ایران رسیدیم. برای من که بار اولی بود که به این کشور و این سه شهر که به مثلث طلایی معروف است سفر می کردم بسیار جذاب و دیدنی بود. لازم است که بگویم "دوربین های خودتان را فراموش نکنید....."

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند

سفرنامه هند





نوع مطلب : ادبیات، عكس، آموزشی، 
برچسب ها :
شنبه 20 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک

حوادث آنی

درس چهاردهم داستان نویسی

نویسنده همواره باید از نحوه ی پیشروی رمان آگاه باشد و هنگامی که یکی از صحنه های میانی کند پیش می رود از حوادث آنی استفاده کند.

حادثه ی آنی، ورود ناگهانی و غیرمنتظره ی حادثه ای به درون طرح است که به یکباره نیروی تازه ای به رمان می دهد. به نظر می رسد حادثه ی آنی مثل سیل آنی، بی دلیل رخ می دهد اما علت دارد.

داستان: ماجراهای برانی براون در سفرش به شهرهای مرزی برای دستفروشی داروهای مقوی برانی، که هر مرضی را از دردهای مزمن گرفته تا دُمَل مداوا می کندد. سال 1843 است.

حادثه ی آنی باید بیشتر با شغل شخصیت ارتباط داشته باشد تا زندگی شخصی وی. اما این حادثه که از فعالیتهای شغلی او ناشی می شود باید بر زندگی شخصی وی اثر بگذارد.

مثال: برانی روی رکاب کوچک کالسکه اش ایستاد. بطری را بالا نگه داشت و مایع سبز درون آن را جلوی مردم تکان تکان داد و گفت: «همشهری ها! این اکسیر حیاتبخش سرفه، خس خس سینه، آروغ و رماتیسم را معالجه می کند. اگر یک جرعه از این بنوشید نفسی می کشید و اشتیاق شدیدی نسبت به...» ناگهان کسی داد زد: «دروغگوی رذل، چشمانت را در می اورم.» همه برگشتند و به مرد یکدستی که اسلحه ای را تکان می داد نگاه کردند. مرد گفت: «من تابستان آن اکسیر را خوردم و دستم از تنم جدا شد.» برانی از رکاب پرید و به درون کافه گریخت.

نباید برای این حادثه مفصلاً زمینه چینی یا از آماده سازی یا اخطار کسی استفاده کرد (:«برانی، مرد یکدستی دارد می آید سراغت!») بلکه شخصیت شغلی دارد که هر لحظه احتمال دارد حادثه ای برایش رخ دهد. حادثه، که بدون دادن هرگونه علامتی رخ می دهد، از گذشته ی شخصیت ناشی می شود، به این دلیل ساده که شخصیت گذشته ای دارد. حادثه ی آنی کار کاتالیزور (عامل فعل و انفعال شیمیایی) راانجام می دهد تا عامل کند کننده را که در همه ی رمانها وجود دارد، از میان بردارد. حادثه ی آنی نباید علت روشنی داشته باشد، اگر چه باید به نظر منطقی بیاید. به محض اینکه حادثه ی آنی رخ داد، سریعاً محو می شود، چرا که صرفاً برای احیای مجدد داستان روی داده است. و نتیجه ی آن داستان را پیش می برد.

 





ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : داستان نویسی،
چهارشنبه 17 فروردین 1390 :: نویسنده : علیرضا همه چیز دون!

 

زاغکی قالب پنیری دید

 

از همان پاستوریزه های سفید!

 

پس به دندان گرفت و پر وا کرد

 

روی شاخ چنار مأوا کرد

 

اتفاقا ازان محل روباه

 

می گذشت و شد از پنیر آگاه

 

گفت :اینجا شده فشن تی وی!

 

چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!

 

محشری در تناسب اندام

 

کشتهء تیپ توست خاص و عوام!

 

دارم ام پی تری  آوازت

 

شاهکار شبیه اعجازت

 

ولی اینها کفاف ما ندهد

 

لطف اجرای زنده را ندهد

 

ای به آواز شهره در دنیا

 

یک دهن میهمان بکن ما را!

 

زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!

 

آن همه حیله کرد بی تاثیر

 

گفت کوتاه کن سخن لطفآ!

 

پاس کردم کلاس دومم من

 





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : شعر،
سه شنبه 16 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک
نوشته: دن براون

نمایش در اندازه اصلی
نوشته: دن براون

رمز داوینچی (یا راز داوینچی یا کُد داوینچی) نام رُمانی کارآگاهی و ماجرایی است از نویسندهٔ آمریکایی، دن براون که از فروش و استقبال گسترده‌ای در سراسر جهان برخوردار بوده‌است و در فاصله چند سال پس از چاپ آن، یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی هم بر اساس آن ساخته شده‌است.

این کتاب قسمت دوم از سه‌گانهٔ براون است. قسمت اول آن در سال ۲۰۰۰ با نام «فرشتگان و شیاطین» به چاپ رسید. قسمت سوم از سه‌گانهٔ براون نیز با نام «نماد گمشده» درسال ۲۰۰۹ به چاپ رسید.

در این کتاب (به خصوص در پاورقی‌های ترجمه فارسی آن) اطلاعاتی دربارهٔ خدای مؤنث، ادیان پگانی، دین یهودی و دیر صهیون وجود دارد.


این کتاب توسط چند مترجم به فارسی برگردانده شده است. «رمز داوینچی» یا «راز داوینچی» یا «کد داوینچی» هر سه برای ترجمه عنوان کتاب به کار رفته‌اند. فروش کتاب بسیار موفق بود و بعضی ترجمه‌ها به چندین چاپ رسیدند اما در پی اعتراض شماری از روحانیون مسیحی ایران، مقامات ایران چاپ این کتاب را ممنوع کرده اند.
با این حال نسخه‌هایی که از هفت بار تجدید چاپ این کتاب در انبارها و قفسه کتاب فروشیها باقی مانده، همچنان اجازه فروش خواهند داشت.
 
همه چیز دونی!
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می
رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم.. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.  


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می
‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم.

خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جلیل كیان مهر





نوع مطلب : داستان، دستنوشته، ادبیات، 
برچسب ها :
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

پنج داستان کوتاه

مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

اما پیش از این كه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را كه كمك می‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این كه چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یكی یكی به رودخانه می‌انداخت...!


میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!


از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
 


سخن روز :  تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،ولی حرفهایی که زده‌ای ارباب تو هستند.





نوع مطلب : داستان، مذهبی، فرهنگی، ادبیات، 
برچسب ها :
سه شنبه 30 فروردین 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!


Description: emla.jpg




نوع مطلب : ادبیات، طنز، 
برچسب ها :
سه شنبه 30 فروردین 1390 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته‌اند مورد استفاده قرار می‌دادند. این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است.  در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می‌آمد، سپاهیان می‌گفتند: نترسید، قمپز در کردند.
ببینم شما هم تا حالا قمپز در کرده‌اید؟


 




  دانلود رایگان كتاب
تعداد صفحات كتاب الكترونیك : 440
 منبع ناشر كتاب :
 پسورد كتاب الكترونیك :به بخش نظرات مراجعه کنید.







نوع مطلب : ادبیات، دانلود، 
برچسب ها : دانلود کتاب،
نظرات ()
جمعه 12 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک

 

50- داستان دو قلو و حذف رجوعهای دائم به گذشته

درس سیزدهم داستان نویسی

اگر نویسنده نمی تواند رویدادهای زیادی را که قبل از صحنه ی فعلی اتفاق افتاده، حذف کند نباید برای بیان این مطالب، دائم از بازگشت به گذشته استفاده کند. چرا که این کار خامدستی است و حواس خواننده را پرت می کند. این مطالب را باید در رمان تبدیل به داستانی جدید کرد و این داستان گذشته را به موازات داستان حال پیش برد. البته باید داستان گذشته را در اواسط رمان تمام کرد.

این ساختار، پیچیده و تا حدودی فریبنده است. فریبنده است چون برداشت خواننده از ابتدا این است که دو داستان کامل، در انتهای رمان به هم می رسند. و پیچیده است چون تمام حوادث و روابط داستان گذشته با داستان زمان حال و شخصیتها ارتباط مستقیم دارند. با این حال تا موقعی که داستان گذشته با داستان زمان حال نیامیخته باید جداگانه پیش برود.

مثال (داستان زمان حال): برادران دوقلو برایان و لیون بر سر فرمانداری کانزاس با یکدیگر مبارزه انتخاباتی می کنند. رقابت آنها بسیار دوستانه و توأم با وقار است. و ظاهراً اختلاف آنها صرفاً سیاسی است.

(داستان گذشته): داستان از زمانی که برادرها 14 سالشان است آغاز می شود. آنها با هم رقابتی کینه توزانه و بدخواهانه دارند و هر یک کلک می زند و دسیسه می چیند تا دیگری را از سر راه بردارد. آنها هر دو عاشقِ مدلین هستند. داستان گذشته تا روزی که احزاب، آنها را برای انتخابات نامزد می کنند، ادامه می یابد. لیون با مدلین ازدواج کرده است.

داستان گذشته در اواسط رمان: هنگامی که برادرها قسم می خوردند همدیگر را نابود کنند، تمام می شود. نویسنده برای اینکه مشخص کند داستانِ حال کاملاً جای داستان گذشته را گرفته است از بحران تکان دهنده ای در زمان حال استفاده می کند. برایان را موقع نطق انتخاباتی ترور می کنند. و چون خواننده داستان گذشته را می داند فکر می کند که لیون کسی را اجیر کرده تا برادرش را بکشد.

داستان گذشته باید خود داستان کاملی باشد. وقتی هر دو داستان جریان دارند، از اهمیتی یکسان برخوردارند. داستان گذشته به دلیل تلاقی اش با داستان زمان حال به پایان می رسد. خواننده باید اشتباهاً فکر کند که لیون برادرش را کشته است؛ چرا که بیشتر مجذوب داستان می شود. اما وقتی می فهمد که قاتل، مدلین است تسکین پیدا می کند.

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : داستان نویسی،
پنجشنبه 11 فروردین 1390 :: نویسنده : فربد رحیمی نیک
دنیای سوفی

نوشته یوستین گردر
ترجمه حسن کامشاد
دنیای سوفی (به نروژی: Sofies verden) یک رمان فلسفی اثر یوستین گردر نویسنده نروژی است که چاپ اول آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در نروژ منتشر شد. این اثر داستانی است که تاریخ فلسفه را به زبان ساده برای نوجوانان تشریح می‌کند. این کتاب تاکنون به ۵۴ زبان برگردانده شده و علاوه بر نوجوانان، توجه بزرگ‌سالان را هم بخود جلب کرده است. از روی کتاب دنیای سوفی فیلمی به همین نام ساخته شده است.
کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای «سوفی آموندسن»، دختر چهارده سالهٔ نروژی می‌پردازد که با مادرش زندگی می‌کند. در ابتدای داستان، سوفی نامه‌هایی از یک فرستندهٔ ناشناس دریافت می‌کند که در آن‌ها سؤال‌هایی مانند «تو کیستی؟» و «جهان چگونه به وجود آمد؟» نوشته شده‌اند. مدتی بعد او بسته‌های بزرگتری دریافت می‌کند که آغازگر یک دورهٔ آموزش فلسفه برای او هستند. سوفی به زودی پی می‌برد که تمام بسته‌ها توسط «آلبرتو ناکس» برای وی ارسال می‌شوند. آلبرتو سوفی را قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تاثیر آن روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کند. در کنار این، ماجراهایی که بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ می‌دهد، به داستان لحنی شبیه داستان‌های نوجوانانه می‌دهد که خواننده را به دنبال کردن ماجرا ترغیب می‌کند.
با تشکر از سایت زندگی خوب و تاپیک رمانهای کلاسیک


نویسنده این کتاب،یوستین گُردر، در سال ۱۹۵۲ در نروژ بدنیا آمد.

سالها در “برگن“فلسفه تدریس کردو پیوسته در فکر متن فلسفی ساده ای بود که بدرد شاگردان جوانش بخورد. چون متن مناسبی نیافت خود نشست و دنیای سوفی (۱۹۹۱) را نوشت.

کتاب با استقبال غیره منتظره ای رو به رو گردید و در همان چند سال اول انتشار به بیش از سی زبان ترچمه شد و تا کنون میلیونها نسخه در جهان فروش رفته است.
گردر استناد ساده نویسی و ایجاز است. سه هزار سال اندیشه را در ۶۰۰ صفحه می گنجاند ، وزیرکانه از قول گوته میگوید:«کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست بسر می برد.»

و چه راحت مباحث پیچیده فلسفه غرب را ، بی آنکه مبتذل شود به زبان ساده و شیوا و همه فهم بیان میکند: از جمله بهره جویی مسیحیت را از نظریه های افلاطون و ارسطو،ریشه گرفتن فرهنگ اروپایی را از فرهنگ سامی و هند_اروپایی، هگل را و بحث آنچه عقلی است ماندنی است،و دوران خود ما را و انسانِ محکوم به آزادی را وغیره و غیره.

توجه داشته باشید که دنیای سوفی رُمان است،رمانی خودآموز، با طروح و بسطی گیرا و دلنشین درباره هستی.وعلت محبوبیت عجیب و پیگیر آن در سراسر جهان همین است.









نوع مطلب : ادبیات، داستان، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic