همه چیز دونی!
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
 
تکنیک چینی "جین جی دو" 
اگر نتوانید با چشمان بسته بیش از 10 ثانیه روی یک پا بایستید، اندام های داخلی شما باهم هماهنگی ندارند و بدن شما به سمت پیری است.
انجام روزانه این تمرین - روزی یک دقیقه توصیه شده است. گفته شده که ایمنی بدن بالا می رود، فشار و قند خون تنظیم می شود، بیماریهای شانه ها و ستون فقرات کاهش می یابد و از تحلیل قوای فکری جلوگیری می شود
لابد تصور می کنید کار ساده ای است! در این صورت بهتر است یک بار امتحان کنید
 
 




نوع مطلب : آموزشی، انسان، 
برچسب ها :
یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
1. اتمام حجت از روز اول!

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را میگذارند جلوی بچه ها و می گویند: ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ببینید! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و... لیست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد میکنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها» گوشزد میکند، حتی حجم موضوعات درسی کتابهای درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنیها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است!

حالا این را مقایسه کنید با کتابهای درسی و حتی رسانه های ما-از هر جناح و طیف، مخالف و موافق- که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند: «ای ایران،ای مرز پرگهر،سنگ کوهت در و گوهر است» و... در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچهها، باغرور میگویند:« بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و...»

نتیجه اش میشود احساس «داشتن» و «غنای کامل» وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن میگوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه «چیزی» تلاش کنند؟ 

این میشود که بچه های ما فکر و ذکرشان، میشود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغلهای رویایی و به شدت مادی – که نفع و رفاه «شخص» در آن حرف اول و آخر را میزند نه نیاز کشور- میدونی؟
 

 
2. حس دوستی و همکاری

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر
با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

3.  میانبر؟ اصلا!

به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند
شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس.

 
4. چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟

حقیقتی دیگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمیدانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز میشد. حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آنکه نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟ 
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود 
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود .

 
5. نصیحت حاجی

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:
 
توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!
 
خیلی جالبه که بعد از 66 سال
هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد!!!
ظاهراً بچه‌های حاجی خوب به وصیت پدر عمل کرده‌اند.

 




نوع مطلب : انسان، فرهنگی، 
برچسب ها :
یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
 
پروفسور حسابی بعد از ملاقاتی که با انیشتین دارند و پس از آنکه انیشتین
به ایشان نوید می دهند که نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیک
را در جهان متحول خواهد کرد، به پروفسور پیشنهاد  می دهد که برای تکمیل
نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیکاگو به کار خود ادامه دهد.
 
در اینجا خاطره ای از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده که هر ایرانی را
به فکر وا می دارد.
 
 
" دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های
متعدد و معتبر آن بود. من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به
کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده
بودند. از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش
نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی
محققین و اساتید، فراهم کرده بودند. نکته خیلی مهم و حائز اهمیت،
آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی
می شد، که در آن آزمایشگاه به من داده بودند، این میز کشوی کوچکی داشت،
از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم، و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک
افتاد. دسته چک را برداشتم، و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است.
فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود
بردم.چک را به او دادم، و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم.
موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است، ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر
قبلی بوده، و در کشوی میز من جا مانده است، واضافه کردم، مواظب باشید،
چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.
پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای
شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در
هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده
تجهیزات اطلاع بدهید.آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند
و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می
نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت
بیشتری پیش می روند.
توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این
جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء
استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟
 با لبخند بسیار آموزنده یی چنین پاسخ داد: بله، حق با شماست. ولی باید
قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می
آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، نیست.
« این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته یی ساده که
متاسفانه ما در کشورمان، نسبت به آن بی توجه هستیم
یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا
به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد، که من از طرز دقت او
نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار جذابی کنارم آمد، و گفت:
آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟
آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟
من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من
مشغول تجربه ی نظریه ی خودم، در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم، برای
همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از
آزمایش های متعدد، روی فلز های معمولی خلاص می شدم، و نتایج بهتری را در
فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.
او به محض شندیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟
گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و
میله آهنی تجربیاتی داشته ام، ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که
دستیابی به خواسته ام غیز ممکن است.
پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده یی کرد و اشاره کرد که
همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با
لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا
داد و خداحافظی کرد، و رفت. من که هنوزباورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور
قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.
در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه
ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی
جعبه قرار داشت، که نوشته بود:« امیدوارم این شمش طلا ، به طول 25 سانتی
متر، و با قطر 5سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا
کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما، بدست دهد
با ناباوری، ولی اشتیاق و امید به آینده یی روشن کارم شروع کردم.شب و روز
مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.حالا دیگر نظریه
ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده یی شده بود.
بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به
دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلا خرده شده و تکه تکه را که
هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک جعبه روی میز خانم
تلفنچی گذاشتم. به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر
مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست
آوردید؟فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست
آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران
هستم زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، ودر جعبه را باز کردم و شمش
تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون
قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها
دور ریخته شده است. خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیش تری زد و به
من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است.مسئولیت پس
دادن این شمش با من است.
وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می
آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان
خاطر و احترام  کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در
یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که
شما تلفنچی باشید یا استاد، مجموعه آن مراکز در کشور های پیشرفته دارای
احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات
و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز
توسعه علمی در پی نخواهد داشت."
 
منبع: کتاب استاد عشق




نوع مطلب : انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :
سه شنبه 20 تیر 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه ,,

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نكنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید




نوع مطلب : انسان، 
برچسب ها :
یکشنبه 21 خرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟
 
5=1
25=2
125=3
625=4
? =5
 
برای مشاهده جواب پائین بروید ...
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد.
 اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید:
 
5=1
 
نتیجه‌گیری اخلاقی
مسائل ساده
 زندگی را بیخود پیچیده نکنید!




نوع مطلب : انسان، سرگرمی، 
برچسب ها :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 

 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
 
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
 
کاریکاتور,کاریکاتور های مفهومی
__,_._,___




نوع مطلب : انسان، عكس، 
برچسب ها :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
سلام...
بازم از اینقدر دیر آپدیت كردنم عذرخواهی میكنم....كارای مدرسه بدجوری تلنبار شده بود....
                                *** *** *** ***
 
با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته
اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک ) میزنند
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم
نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره
بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را 
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش
مسکن ورستوران و لباس برند و(!...
دیگه انتظار نداشته باش که
از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگمرد بکش از این وضعیت بیرون و نذار
زنده به گور بشی و بشی  یه مرده متحرک...
 
دکتر علیرضا شیری
  ----------- 
 پرواز كن آنگونه كه می‌خواهی
و گرنه پروازت می دهند آنگونه كه می‌خواهند






نوع مطلب : مذهبی، انسان، 
برچسب ها :
سه شنبه 29 فروردین 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!
درس انسانیت از حیوانات؟
 
گروه ایران عشق
در یك پارك محلی در بنگال هنگامیكه دو نفر نابینا نتوانستند شیر آب را پیدا كنند. یك میمون مادر شیر آب را برای آنها باز كرد و تا زمانیكه آنها آب نوشیده و صورت خود را شستند . میمون همانجا ایستاد ، سپس شیر آب را بست و از آنجا دور شد.





نوع مطلب : انسان، 
برچسب ها :
پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

این غذاهایی كه در دنیا وجود دارد!؟

اگر از گرسنگی در حال مرگ بودید کدام یکی از این غذاها را انتخاب می کردید؟! + عکس


این کنسرو ها از پر طرفدار ترین غذاهایی هستند که در برخی کشور های خارجی تولید می شوند.
تنها شنیدن نام این محصولات غذایی کافیست تا حالمان خراب شود و اشتهایمان را از دست بدهیم.اما این غذاها در برخی کشورهای خارجی به شدت پر طرفدار هستند. البته نا گفته نماند که در فهرست غذاهای چندش آور دنیا، کله پاچه که غذای محبوب ما ایرانی هاست در مقام چهارم قرار دارد. -
 
تخم مورچه در آب شور  
2 -جیرجیرک سرخ شده با تخم
3 - کنسرو گورکن
 
4 - موش کور جیر جیرکی با سس تند کاری
5 - کرکدیل با سس کاری
 
6 - کنسرو عقرب سیاه در آب نمک
7 - مار زنگوله دار دودی
8 - حشرات غول پیکر با سس تند
 
9 - کنسرو پستاندارهایی که ناقص بدنیا آمده اند
 
10- عقرب سرخ شده
 




نوع مطلب : سرگرمی، انسان، عكس، 
برچسب ها :
دوشنبه 14 فروردین 1391 :: نویسنده : آریا همه چیز دون!

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد
 
در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/02.jpg
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.
 
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/05.jpg
رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز
یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آکواری" است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/04.jpg
 
20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.
 
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/03.jpg
40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او
درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:
مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.
http://img2.dalahooo.ir/rozanehgroup/bahman89/runner/01.jpg
 
داستان "جان استفن آکواری" از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.
حالا "آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟"
یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.




نوع مطلب : انسان، زندگینامه، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


همونی که بود!

مدیر وبلاگ : هومن همه چیز دون!
نظرسنجی
بعد از این همه مدت که از سن همه چیز دونی گذشته کلا چطوری بوده؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :